شمارهٔ ۴۵
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف عشق و زیبایی معشوق میپردازد و بر تاثیر عمیق حضور و یاد او بر دل عاشق تأکید دارد. شاعر از دولت و عظمت معشوق سخن میگوید و بیان میکند که از زمانی که معشوق در دل عاشق نشسته، آرامش و خواب شبها برای او ممنوع شده است. او از درد فراق و یادگارهای گذشته صحبت میکند و بر این باور است که حتی اگر جانش یکی بیش نیست، حاضر است آن را فدای معشوق کند. شاعر همچنین از بیتابی و اشتیاقش برای دیدار معشوق میگوید و تأکید میکند که هیچ کس نمیتواند از تقدیر عشق بگریزد. در نهایت، او با اشاره به نور و زیبایی معشوق، ابراز میکند که همه زیباییها تحت تأثیر حضور او در زندگیاش شکوفا میشود.
ز دور نیست میسر نظر به روی تو ما راچه دولتی ست تعالی الله از قد تو قبا را
هوش مصنوعی: از دور نمیتواند دور باشد که ما به چهره تو نگاه کنیم. چه نعمتی است که خداوند به خاطر قامت تو، ما را خوشبخت کرده است.
از آنگهی که تو سلطان به ملک دل بنشستینشاط و خواب به شبها حرام گشت گدا را
هوش مصنوعی: وقتی تو بر دل مردم سلطنت کردی، شادی و خواب شبها برای بینوایان ممنوع شد.
ز تیغ کش به حضورم که پادشاه بتانیبه دور باش فراقم مکش ز بهر خدا را
هوش مصنوعی: از آن چشمان زیبا دور شو و قلبم را آزرده نکن، ای پادشاهی که جذابیتت چون تیغی بر جان من است. برای خداوند، فراق و جدایی را از من دور کن.
اگر چه در دل ما ماند یادگار جفایتمباد آنکه رود از درون یاد تو ما را
هوش مصنوعی: اگرچه یاد تلخ رفتار تو در دل ما باقی مانده، اما امیدواریم یاد تو هیچگاه از درون ما نرود.
دریغ جان که یکی بیش نیست ورنه ز چشمتبه نرخ نیک خریدن توان متاع بلا را
هوش مصنوعی: حیف است که فقط یک جان داریم، وگرنه میتوانستیم به قیمت زیبایی چشمانت، به راحتی بدبختی را بخریم.
خرامشی سر کو که، گه از گهی به کرشمهکه زیر خاک کنی زنده کشتگان بلا را
هوش مصنوعی: به آرامی و با دلربایی قدم بزن، گاهی با ناز و کرشمه به دل کسانی که در سختیها و مشکلات جان باختهاند، روح تازهای ببخش و آنها را از زیر خاک زنده کن.
مفرحی که طبیبان دهند دوست ندارمکه برد لذت دردت ز کام ذوق دوا را
هوش مصنوعی: من آن شادیای را که پزشکان میدهند، نمیپسندم، زیرا لذت بردن از درد و انتظار درمان را دوست دارم.
چو جان دهم قدمی سویم آوری که عزیزانگلی دریغ ندارند خاک اهل وفا را
هوش مصنوعی: وقتی جانم را فدای تو کنم، تو هم قدمی برای من برمیداری، چرا که عزیزان هرگز از دادن گل دریغ نمیکنند و خاک وفاداران را میگویند تقدس و ارزش دارد.
نه من اسیر بتانم به اختیار و لیکنگسست مینتواند کسی کمند قضا را
هوش مصنوعی: من خود را به ارادت بتان نمیفروشم، اما هیچکس نمیتواند از سرنوشت خود رها شود.
نسیم هم نرسد زو گهی که زنده بمانممگر که بر سر کویش گذر نماند صبا را
هوش مصنوعی: نسیم هم به من نمیرسد، و گاهی که زنده میمانم، به جز اینکه بر سر کوی تو بگذرم، دیگر فرصتی برای وزیدن صبا نیست.
به چشم خسرو از آنگه که جا گرفت خیالشز آب چشم به هر سوگلی شکفت صبا را
هوش مصنوعی: از زمانی که خیال معشوق در دل خسرو جا پیدا کرد، اشکهای او مانند نغمهای برای وزش نسیم به تمام گلها جان بخشید.