شمارهٔ ۱۴۸
هوش مصنوعی: این شعر به ابراز احساسات شدید عاشقانه و ناامیدی شاعر اشاره دارد. شاعر از وضعیتی رنج میبرد که در آن نمیتواند به امید و انتظار ادامه دهد، چرا که حس میکند جایی برای صبر و تحمل باقی نمانده است. او در مستی عشق، به بیمعنی بودن طاعت و زحمتهایی که برای معشوق انجام داده اشاره میکند و بیان میکند که عشق واقعی در درونش باقی مانده اما به دنبال خرد و آرامش نیست. شاعر به طور عمیق احساس تنهایی و غم میکند، در حالی که دیگران در خوشی به سر میبرند و او در گوشهای از غم گرفتار آمده است. در نهایت، او میگوید که بهتر است دیگران از او بگذرند چون او دیگر امیدی به بهبودی یا تغییر ندارد.
مجو صبرم که جای آن نمانده ستمران از در که پای آن نمانده ست
هوش مصنوعی: برای صبر کردن من فرصتی نمانده است، مرا از در بیرون نکن که دیگر قدرت ایستادن هم ندارم.
مبین در سجده های زرقم، ای بتکه این طاعت سزای آن نمانده ست
هوش مصنوعی: در سجدههای من نشانهای از تظاهر و ریا وجود دارد، ای معبود، زیرا این عبادت دیگر لیاقت و شایستگی ندارد.
ببوسم پای بت را وان نیرزدکه در سینه صفای آن نمانده ست
هوش مصنوعی: میگوید که من حاضر نیستم پای معشوق را بگذارم ببوسم، چون ارزش این کار را ندارد؛ چرا که در دل من هیچ پاکی و صفایی باقی نمانده است.
دلی دارم که مانده ست از پی عشقخرد جویی، برای آن نمانده ست
هوش مصنوعی: دلی دارم که به خاطر عشق به دنبال خرد و دانایی است، اما برای آن دیگر فرصتی نمانده است.
دلا، بگذار جان بدهم در این کویکه هنگام دوای آن نمانده ست
هوش مصنوعی: ای دل، بگذار که جانم را در این مکان بگذارم؛ زیرا زمان درمان آن فرا نرسیده است.
خموش، ای پندگو، چون من نماندمز من بگذر که جای آن نمانده ست
هوش مصنوعی: سکوت کن، ای نصیحتگر، زیرا من دیگر خودم نیستم. از من بگذر که جایی برای من باقی نمانده است.
کسان در باغ و من در گوشه غمکه خسرو را هوای آن نمانده ست
هوش مصنوعی: در حالی که دیگران در باغ و خوشیهای زندگی به سر میبرند، من در گوشهای از دلخوشیها و غمها هستم، زیرا دیریست که دلخوشیهای خوشرو (خسرو) برای من باقی نمانده است.