شمارهٔ ۲۹۹
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و جذبهای است که معشوق بر دل عاشق میافکند. شاعر به زیباییهای چهره، زلف و عشوههای معشوق اشاره میکند و بیان میکند که این جذبه و دلربایی چگونه دل و جانها را تسخیر کرده است. هر تیر غمزهای که به سوی دل عاشق پرتاب میشود، او را به شدت تحت تاثیر قرار میدهد و حتی در گریه نام زلف معشوق را بر زبان میآورد. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که جانش به زبان معشوق وابسته است و نمیتواند بدون او زندگی کند. در نهایت، عشق را به سلطانی تشبیه میکند که همه چیز را تحت کنترل خود دارد و نشان میدهد که معشوق چگونه دنیای عاشق را پر از شگفتی و حیرت کرده است.
چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفتگر عشوه اینست جان و جهان می توان گرفت
هوش مصنوعی: چشمانت با زیبایی و ناز، جان و روح بسیاری را به تسخیر درآورده است. اگر این ناز و افسون است، پس میتوان جان و زندگی را به دست آورد.
رویت به زلف، بس دل و جانها که صید کرداین گل به دام خویش چه خوش بلبلان گرفت
هوش مصنوعی: چهرهی تو و زلفانت، دلها و جانهای زیادی را به دام انداخته است. این گل چه زیباست که بلبلان را به خود جذب کرده است.
هر تیر غمزه ای که بینداخت بر دلمدل چون الف میانه جانش روان گرفت
هوش مصنوعی: هر نگاهی که با ناز و عشوه به سمت من میفرستد، همچون تیرهایی است که بر دل نشسته و جانم را پر از احساس میکند.
در گریه نام زلف تو بگذشت بر زبانگریه گره ببست و ز حیرت زبان گرفت
هوش مصنوعی: در هنگام گریه، نام زلف زیبای تو بر زبانم آمد و آنچنان غرق حیرت شدم که دیگر نتوانستم سخن بگویم.
جانم زبان تست درو هست هم سخنگفتی نمی توان که نباشد، به جان گرفت
هوش مصنوعی: جانم در زبان توست؛ وقتی سخن میگویی، نمیتوان از آن دور شد. این کلام در دل جان مینشیند.
خلق رقیب بسته شد از رغبت تنمای وای بر سگی که به حلق استخوان گرفت
هوش مصنوعی: به خاطر تمایل شدید به لذتهای دنیوی، مردم از من دور شدهاند. افسوس بر آن سگی که با تمام وجودش تکهای استخوان را در دهان دارد و نمیتواند حاشیهای از دوستی و محبت را تجربه کند.
سلطان ملک عشق تو خسرو به حکم شدتا سوی بی نشانی رویت نشان گرفت
هوش مصنوعی: پادشاه عشق تو فرمانروا شد و به دنبال نشانهای از چهره نامشخص تو رفت.