تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۳۶۸

گل ز رخساره تو بی آب استمه ز نظاره تو بیتاب است
مژه های کژ دلاویزتکجه های دکان قصاب است
با خیال تو مردم چشممگاه هم خانه گاه هم خواب است
امشبی کامدی به خانه منشمع را می کشم که مهتاب است
گر گذاری ببوسم ابرویتبهر تعظیم را که محراب است
ای دل خسته، غرق خون از توهمچو هسته میان عناب است
غرق شد ز آشناییت خسروزانکش از دیده تا به لب آب است