تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۷۴۳

بر من، ار دولت وصل تو مقرر می‌شدکارم از لعل گهربار تو چون زر می‌شد
دوش گفتم، نتوان دید به خوابت، لیکنبا فراق تو مرا خواب مقرر می‌شد
شرح هجران تو گفتم، بنویسم، لیکنننوشتم که بسی عمر در آن سر می‌شد
بارها شمع بکشتم که نشینم تاریکخانه دیگر ز خیال تو منور می‌شد
عقل وارون ز تمنای تو منعی می‌کردعشق می آمد و او نیز مسخر می‌شد
گرچه بسیار بگفتم نیامد در گوشخوش‌تر از نام تو، با آنکه مکرر می‌شد