شمارهٔ ۷۹۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساسات تلخ و غمانگیز خود میگوید. او به بخت بد خود اشاره میکند که نه شاد است و نه از غم آزاد. زندگیاش را بیارزش و ضایع میبیند و احساس میکند که در دل ویران خود هیچ چیزی آباد نیست. او از دزدیده شدن عشقش صحبت میکند و میگوید که کسی به شهر اسلام اهمیت نمیدهد. شاعر اشاره میکند که در شبها، تنها یاد خودش را دارد و درختان باغ بدون گل و گیاهاند. وی در نهایت به سختیها و تلخیهایی که در زندگیاش وجود دارد اشاره میکند و میگوید که عشق و زیبایی در زندگیاش نایاب شده است.
دلم از بخت گهی شاد نبودجانم از بند غم آزاد نبود
هوش مصنوعی: دل من در برخی اوقات از بخت شاد نیست و روح من هرگز از غم رهایی پیدا نکرده است.
یک دم از عمر گرامی نگذشتکان همه ضایع و بر باد نبود
هوش مصنوعی: هر لحظه از عمر ارزشمند ما بیفایده و بیکار نبوده است.
گر ببینی دل ویران مراگوییا هیچ گه آباد نبود
هوش مصنوعی: اگر دل ویران من را ببینی، انگار هیچ وقت حالِ خوشی نداشتهام.
کافری رخت دلم غارت کردشهر اسلام و سر داد نبود
هوش مصنوعی: کافر دل من را دزدید و با خود برد و در شهر اسلام هیچ چیز نماند.
شب همی دانم کاو آمد و بسبیش از خویشتنم یاد نبود
هوش مصنوعی: در شب، میدانم که او آمد و در خاطر من، یاد او بیش از خودم باقی نمانده است.
خانه گلشن شده بی منت باغسرو بود، ار گل و شمشاد نبود
هوش مصنوعی: خانه گلشن بدون وجود گلها و درختان سرو، همچون جایی بیارزش و بیحس و حال است. اگر گلها و درختان شمشاد در آن نباشند، زیبایی و زندگی خود را از دست میدهد.
هر چه می خواست همی کرد طبیبناتوان را سر فریاد نبود
هوش مصنوعی: هر چه که دلش میخواست، انجام میداد، اما پزشک ناتوان توان فریاد زدن نداشت.
ناگه آهوی من از دام بجستزانکه اندازه صیاد نبود
هوش مصنوعی: در یک لحظه، آهوی من از دام فرار کرد، زیرا شکارچی به اندازه کافی مهارت نداشت.
خسرو از تلخی شیرین دهنانآنچنان است که فرهاد نبود
هوش مصنوعی: خسرو از تلخی که در دهان شیرینزبانها وجود دارد، به قدری رنج میبرد که فرهاد هرگز چنین حالتی را نداشته است.