تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۹۲۳

صبا نسیمی از آن آشنا نمی آردشدم خراب و ندانم، چرا نمی آرد؟
خوش است باد و لیکن چه سود، چون خبریاز آن مسافر ره دور ما نمی آرد
بکشت، کندن جانم ز هجر و مردن نیستاجل، چگونه کنم جان، خدا نمی آرد
کرشمه چند کنی بر من، آخر این جانیستنمی دمد ز زمین و صبا نمی آرد
نمی برد به فلک زاریم هزار دعاچه فایده چو جواب دعا نمی آرد
ز گشت کوی تو از بس که بنده رفت از جاچنان شده ست که خود را به جا نمی آرد
هزار خوشدلی آرد فلک همی، خسروولی چه چاره که بهر گدا نمی آرد