شمارهٔ ۹۶۹
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و غم ناشی از عشق و جدایی صحبت میکند. او به این موضوع اشاره میکند که هرگز نتوانسته به محبوب خود برسد و همواره از او دور مانده است. او عشق را همچون عطش و نیاز میداند و با وجود اینکه جانش را به خاطر آن میدهد، میداند که هیچگاه از آن محبوب بهرهمند نخواهد شد. شاعر به احساساتش در مواجهه با محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که حتی نگاه کردن به او نیز برایش دردآور است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هیچ چیز نمیتواند او را به حالت اولیه برگرداند و دلتنگی و غم او برطرف نخواهد شد.
یار ما را از آن خویش نشدبهر بیداد او به کیش نشد
هوش مصنوعی: دوست ما به خاطر ظلمی که کرده، از ما دور شده و ارتباطش را با ما قطع کرده است.
دوش در پاش دیده می سودمپاش آزرد و دیده ریش نشد
هوش مصنوعی: دیروز در خواب از زیبایی معشوق لذت میبردم، اما ناگهان با پا به من آسیب زد و چشمانم پر از اشک شد.
می دهم جان به عشق و می دانمکه کسی را از آن خویش نشد
هوش مصنوعی: من برای عشق جانم را فدای میکنم و میدانم که هیچکس هنوز به طور کامل به عاشقانهاش نرسیده است.
از تو محروم می روم، چه کنم؟عمر روزی و عهد بیش نشد
هوش مصنوعی: از تو دور میشوم، چارهای نیست. عمرم به پایان رسید و فرصتی برای ادامه رابطه باقی نمانده است.
صنما، غمزه تو قصابی ستکه پشیمان ز خون میش نشد
هوش مصنوعی: ای زیبای من، لبخند تو مانند قصابی است که از کشتن میش پشیمان نشده و همچنان به کار خود ادامه میدهد.
تا به روی تو چشم کردم بازهم به رویت که بیش بیش نشد
هوش مصنوعی: هر بار که به چهرهات نگاه میکنم، باز هم آرزو میکنم که زیباییات بیشتر از این باشد، اما انگار هیچ تغییری نمیکند.
دل خسرو که از قرار برفتبر قرار نخست پیش نشد
هوش مصنوعی: دل خسرو که آرامش خود را از دست داد، هرگز به حالت اولیهاش بازنگشت.