شمارهٔ ۹۸۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عمق عشق و احساسات خود به یک معشوق سخن میگوید و مینویسد که عشق او به حدی زیاد است که حتی در دل و جانش نمیگنجد. او کلمات و احساساتش را عاجز از بیان این عشق میداند و میگوید که دلش تنگ است و فقط معشوق در آن جا دارد. او بر این باور است که غم و عشق او به معشوق در دلش جا نمیشود و نمیتواند پنهان بماند. در نهایت، اشاره میکند که عشق و عقل از هم جدا شدهاند و این دو در یکجا نمیتوانند قرار گیرند.
با تو در سینه جان نمیگنجدتو درونی از آن نمیگنجد
هوش مصنوعی: وجود تو آنقدر بزرگ و فراگیر است که نمیتواند در دل من جا بگیرد. من از عشق و محبت تو پر شدهام و احساس میکنم که جانی فراتر از ظرفیت من داری.
ناتوانم ز عشق و هیچ علاجدر دل ناتوان نمیگنجد
هوش مصنوعی: از شدت عشق ضعیف و ناتوان شدهام و هیچ راه حلی برای این ضعف و درد در قلبم وجود ندارد.
تنگ دارد دل مرا که در اوجز تو کس، ای جوان، نمیگنجد
هوش مصنوعی: دل من به شدت تنگ و کوچک شده است و در آن جز تو، ای جوان، جا ندارد.
آنچنانی نشسته اندر دلکه نفس هم در آن نمیگنجد
هوش مصنوعی: آنقدر عمیق و قوی در دل نشسته است که حتی نفس هم جایی برای ورود ندارد.
مینگنجی تو در میانهٔ جانلیک جان در میان نمیگنجد
هوش مصنوعی: تو نمیتوانی در دل جان جای بگیری، اما جان در دل تو جا دارد.
غم تو آشکار خواهم کردچه کنم، در نهان نمیگنجد
هوش مصنوعی: غم و اندوه تو را به روشنی بیان میکنم، زیرا در دل و در خفا نمیتواند پنهان بماند.
عشق در سر فتاد و عقل برفتکاین دو در یک مکان نمیگنجد
هوش مصنوعی: عشق وقتی به دل انسان وارد میشود، عقل و هوش را از بین میبرد؛ چرا که این دو هرگز نمیتوانند در یک جا کنار هم باشند.
تا که خسرو زبان گشاد از توسخنش در جهان نمیگنجد
هوش مصنوعی: زمانی که خسرو زبان به سخن باز کند، کلامش در سراسر جهان جا نمیشود.