تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۱۰۶

هر شب منم ز هجر پریشان و دیده تردل از برم رمیده و من زو رمیده تر
افغان ز تو که هست به گوشت فغان منهر چند بیش می شنوی ناشنیده تر
شیرین غمی ست عشق، ولیکن زمان کجاست؟ای دل، بگویمت که بخور، لیک دیده تر
خلقی به راه منتظرت جان سپرده اندای ترک مست، دار عنان را کشیده تر
تو فتنه زمان شدی، ورنه روزگاربوده ست پیش ازین قدری آرمیده تر
ای دوست، پرده پوشی مجنون ز عقل نیستکور است دامنی ز گریبان دریده تر
خسرو، زمان رفتن و بر دوش بار عشقراه دراز می روی، آخر جریده تر!