شمارهٔ ۱۱۱۵
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و احساسات عمیق نسبت به معشوق است. شاعر ابراز میکند که عشق او هر روز بیشتر میشود و او بین شب و روز نمیتواند تمایز قائل شود. او از بیهوشی و حالی که دارد میگوید و دیوانهوار در انتظار روزی است که معشوقهاش را ببیند. شاعر در عین حال از درد و جدایی خود و شبهایی که بیخوابی را سپری میکند، سخن میگوید و به یادآوری عشق و شوقی که دارد، ادامه میدهد. او از مرغ سحر میخواهد که او را بیدار کند و به این میاندیشد که روزی این عشق چه حال و هوایی برایش خواهد داشت.
فزون شد عشق جانان روز تا روزکجا زین پس شب ما و کجا روز
هوش مصنوعی: عشق محبوب روز به روز بیشتر میشود، حالا ما کجا باید شب را بگذرانیم و کجا روز را ببینیم؟
ز بیهوشی ندانم روز و شب راشبم گویی یکی گشته ست با روز
هوش مصنوعی: در حالتی از گیجی و بیخبری به سر میبرم و نمیتوانم تفاوت بین روز و شب را تشخیص دهم، انگار که شب و روز با هم یکی شدهاند.
دل است این، هیچ پیدا نیست، با خونشب است این، هیچ پیدا نیست، یا روز؟
هوش مصنوعی: این دل است که به لحاظ ظاهر هیچ نشانهای از خودش ندارد؛ در دل شب رنگ خون به خود میگیرد و در روز نیز هیچ مشخصهای از خود نشان نمیدهد.
چه خفتی؟ خیز، ای مرغ سحر خیزترا روزی همی باید، مرا روز
هوش مصنوعی: تقصیر چیست؟ بیدار شو، ای پرنده صبحگاهی، لازم است که تو روزی را آغاز کنی و من نیز روزی دارم.
مگو، جانا، که روزی بر تو آیمندارد چون شب اندوه ما روز
هوش مصنوعی: نگو، محبوبم، که روزی به سراغ تو میآیم؛ چون روز هیچ فرقی با شب اندوهگین ما ندارد.
تو خوش خفته به خواب ناز تا صبحمرا بیدار باید بود تا روز
هوش مصنوعی: تو در خواب شیرین و راحت هستی و من باید تا صبح بیدار بمانم تا روز آغاز شود.
چه عیش است این که خسرو را به هجرتشود هر شب به زاری و دعا روز
هوش مصنوعی: این چه لذتی است که خسرو هر شب به خاطر دوری و جدایی، با گریه و دعا روز را سپری میکند.