شمارهٔ ۱۱۶۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد جدایی و هجران میگوید. او از غم عشق و احساس تنهایی رنج میبرد و به یاد عشقش، سینهاش را پاره میکند. شبهای خستهکننده هجران به او غم میدهد و به خاطر این درد، به آشنایانش احتیاجی ندارد جز شمعی که تنها دلسوزش است. او در فصل غم و جدایی، به نوروز و روزهای خوب امید ندارد و از بلای عشق، نگران و پریشان است. شاعر در کنج تنهاییاش راز دلش را با کسی به جز خود نمیگوید. این شعر بیانگر عمیقترین احساسات انسانی و درد ناشی از عشق و جدایی است.
از خدنگ غمزه دلدوز خویشپاره سازم سینه بهر سوز خویش
هوش مصنوعی: میخواهم با تیر نگاه جادویی و دلفریب تو، قلبم را پاره کنم تا درد و سوز خود را به نمایش بگذارم.
تا شب هجران ناخوش در رسیدبعد ازان هرگز ندیدم روز خویش
هوش مصنوعی: تا شب جدایی ناخوش و تلخ فرارسید، بعد از آن هرگز روز خوشی را ندیدم.
ز آشنایان بر سر بالین مننیست غیر از شمع کس دلسوز خویش
هوش مصنوعی: در کنار من در بستر مرگ هیچکس از آشنایان نیست، به جز شمعی که فقط دلش برای من میسوزد.
در خزان هجرم از دست رقیباز وصالت کی رسد نوروز خویش؟
هوش مصنوعی: در هنگام دوری و جدایی از محبوبم، از غفلت دشمن، به کی میتوانم به روزهای خوش و شادابی خود برسم؟
از رخت بر آسمان مه شد خجلدر چمن هم بوستان افروز خویش
هوش مصنوعی: چهره تو مانند ماه در آسمان میدرخشد و در میان باغ، گلها از زیبایی تو شرمندهاند.
وارهم از محنت هجران تمامگر بیابم طالع فیروز خویش
هوش مصنوعی: اگر از درد و دوری تو رهایی یابم، تمام مشکلات را فراموش میکنم، اگر بتوانم سرنوشت خوبی برای خودم پیدا کنم.
خسروا، در کنج تنهایی مگویراز دل با جان غم اندوز خویش
هوش مصنوعی: ای خسروا، در تنهایی خود، آنچه در دل داری را با روحی که پر از غم است، در میان نگذار.