تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۳۰۳

من کشته روی یار خویشمدر مانده روزگار خویشم
زین غم که به کس نمی توان گفتشبهاست که غمگسار خویشم
در خون خود ار نباشمت یارپس یار تویی که یار خویشم
ساقی، بده آن قدح مرا، زانکمن سوخته خمار خویشم
یاران چو قرار و صبر جوینداز من نه که برقرار خویشم
ای ناصح من که می دهی پندمی گوی که من به کار خویشم
گویند که، خسروا، چه نالی؟من فاخته بهار خویشم