شمارهٔ ۱۳۰۵
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و دلبستگی خود به معشوق سخن میگوید. او به زیبایی معشوق خود اشاره میکند و از درد و رنجی که از عشقش میکشد، صحبت میکند. شاعر احساس میکند که بیگناه است و نمیخواهد معشوق او را به دردسر بیندازد. او به تاراجهایی که غم عشقش به بار آورده، اشاره دارد و میگوید که همه امیدش را از دست داده است. در پایان، شاعر از معشوق میخواهد که بر او بخندد تا شاید صبحی روشن از شب تاریکش آغاز شود. در مجموع، شعر حاکی از غم، عشق و آرزوی امید است.
من عاشق آن رخ چو ماهمگو زار مکش که بی گناهم
هوش مصنوعی: من به زیبایی تو که مانند ماه است، عشق میورزم، اما نزن مرا و به من آزار نرسان، زیرا من بیگناه هستم.
تاراج غمت شدم که فتنهزد در شب گیسوی تو راهم
هوش مصنوعی: غم تو مرا به خطر انداخت و در زیباییهای گیسوانت مثل یک فتنه، راهی را باز کرد.
از شعله بسی گریخت پشممهم داد ازین نمد کلاهم
هوش مصنوعی: از شدت آتش، پشمهای من به شدت فرار کردند و حتی در این میان، کلاهم که از نمد ساخته شده، هم آسیب شد.
در زیستنم نماند امیدور ماند ترا حیات خواهم
هوش مصنوعی: اگر در زندگیام امیدی باقی نمانده باشد، اما تو حیات داشته باشی، من نیز زندگی خواهم کرد.
بر من نفسی بخند تا بوکصبحی دمد از شب سیاهم
هوش مصنوعی: به من لبخندی بزن تا شاید صبحی از این شب تار من روشن شود.
پخته نشدم ز عشق هر چندجان سوخته شد ز دود آهم
هوش مصنوعی: بایستی بگویم که با وجود اینکه شدیداً تحت تأثیر عشق قرار گرفتهام و روح و جانم از غم و ناامیدی در حال سوختن است، اما هنوز به کمال و پختگی نرسیدهام.
گفتی که «گهی نداشت خسروآن صبر که بود چند گاهم »
هوش مصنوعی: گفتی که خسرو گاهی صبر و تحملی نداشت که این صبر و تحمل را مدت زمانی طولانی داشته باشد.