تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۳۰۵

من عاشق آن رخ چو ماهمگو زار مکش که بی گناهم
تاراج غمت شدم که فتنهزد در شب گیسوی تو راهم
از شعله بسی گریخت پشممهم داد ازین نمد کلاهم
در زیستنم نماند امیدور ماند ترا حیات خواهم
بر من نفسی بخند تا بوکصبحی دمد از شب سیاهم
پخته نشدم ز عشق هر چندجان سوخته شد ز دود آهم
گفتی که «گهی نداشت خسروآن صبر که بود چند گاهم »