شمارهٔ ۱۳۱۵
هوش مصنوعی: این شعر احساسی و عاشقانه از دلتنگی و شوق شاعر برای رسیدن به معشوق سخن میگوید. شاعر از غم و اندوهی که به خاطر جدایی از محبوبش تجربه میکند، صحبت میکند و میگوید که عقل و هوش او تحتالشعاع عشق قرار گرفته است. او خود را فردی رسوا و آسیبپذیر در برابر دشمنان میداند و از احوال خویش، مثل یک بلبل نالان در گلستان، ناله میکند. شاعر به زندگی دشوار و طولانیمدتش اشاره میکند و با نگرانی میپرسد که چطور میتواند به معشوق خود برسد. در نهایت، او به دردهای کهنهای که از عشق به یاد دارد، اعتراف میکند و به یار خود میگوید که تا او نخواهد، نمیتواند به زندگی خود ادامه دهد.
جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟عقلم نماند و هوش هم، بر نازنینان کی رسم؟
هوش مصنوعی: با تمام دردها و غمهایی که دارم، نمیدانم کی به محبوبم میرسم. عقل و درک من نیز دیگر کارایی ندارند و نمیدانم چگونه میتوانم به عزیزان نزدیک شوم.
من عاشق و رسوا چنین، خلقی ز هر سو نقش مندشمن هزاران در کمین، بر دوست آسان کی رسم؟
هوش مصنوعی: من عاشق و بیآبرو هستم و در هر طرف، مردم بسیاری وجود دارند که میخواهند از من بدی کنند. بنابراین، رسیدن به دوستم خیلی آسان نخواهد بود.
از یاد روی چون گلم، اشک است همرنگ ملمنالنده همچون بلبلم تا در گلستان کی رسم؟
هوش مصنوعی: از یاد چهرهام مانند گل، اشکی میریزد که همرنگ گلهای إبریشمین است. من مانند پرندهای نالان هستم و نمیدانم در چه زمانی میتوانم به گلستان بروم.
هستم به صحرای چمن مور ضعیف ممتحنصد ساله ره بر پیش من تا بر سلیمان کی رسم؟
هوش مصنوعی: من در دشت چمن مانند یک مور کوچک و ضعیف هستم که در حال آزمایش و سختی است. در این مسیر صد سال راه پیش رو دارم تا به مقام سلیمان برسم.
در جانم از غم خرمنی، صد پاره گشتم دامنیمن بندهام بی جان تنی تا بر تو، ای جان، کی رسم؟
هوش مصنوعی: در دل من از غم انبوهی، به هزار قطعه تبدیل شدم. من بندهای هستم بیجان و بدون بدن، تا اینکه به تو، ای جان، برسم.
با این سرشک افشاندنم، حیف است از تو ماندنمتا خود نخواهی خواندنم، ناخوانده مهمان کی رسم؟
هوش مصنوعی: من با این اشکهایی که نثار تو میکنم، جایز نیست که کنار تو بمانم. تا زمانی که خودت نخواهی مرا بخوانی، به عنوان مهمان ناخوانده چه طور میتوانم بیایم؟
تو کردیم درد کهن، آنگاه درمان سخنباری تو زان خود بکن، من خود به درمان کی رسم؟
هوش مصنوعی: تو باعث شدی که یاد دردهای قدیمی در من زنده شود، حالا خودت زبان به درمان آن بگشای، زیرا من هرگز به درمان این دردها نخواهم رسید.
هر جا که یار و همسری رفتند در هر کشوریمن شهربند کافری ماندم، بدیشان کی رسم؟
هوش مصنوعی: هر کجا که دوست و عشق من بروند، من در سرزمینی بیخود و گم شدهام و نمیدانم چگونه به آنها ملحق شوم.
هر شام خسرو تا سحر انجم شمارد سر به سرلیکن ندانم این قدر تا من به جانان کی رسم؟
هوش مصنوعی: هر شب خسرو (شخصیتی بزرگ و با ارزش) تا صبح ستارهها را یکی یکی میشمارد، اما نمیدانم چه مدت طول میکشد تا من به محبوبم برسم.