تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۳۶۰

بی تو امید ندارم که زمانی بزیمسهل آنست که تا چند به جانی بزیم
رخصت زیستنم نیست ز چشم تو، ولیگر دهد غمزه شوخ تو امانی، بزیم
چو دهان تو یقین نیست، رها کن بازیچند گاهی که توانم به گمانی بزیم
دست ده بر دهن خویش به بوسی تو مرامگر از لطف تو دستی به دهانی بزیم
خسروم، لیک چو فرهاد شدم کشته عشقگر بگویی که چگونه ست فلانی بزیم