شمارهٔ ۱۳۶۹
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی احساس ناامیدی و رنج شاعر است. او به روزهایی دشوار و دردناک اشاره میکند که در آن نه دینی برای او مانده و نه دل و آرامشی برای تحمل مشکلات. شاعر به زحمتهایش در طول شب اشاره دارد و از صبح نرسیدن مرادش گله میکند. او در جستجوی امید و نور است، اما با غم و زاری دست و پنجه نرم میکند و حس میکند که به تنهایی در برابر مشکلاتش قرار دارد. همچنین، شاعر از دیگران ناامید و به غمش از فقدان محبوبش اشاره میکند. در نهایت، او احساس میکند که طاقت بیشتری ندارد و به بنبست رسیده است.
کس بدین روز مبادا که من بد روزمکس بدین گونه مسوزاد که من می سوزم
هوش مصنوعی: کسی به چنین روزی نیفتد که من در آن به سر میبرم و هیچکس به اندازه من در عذاب و رنج نیست.
دین نمانده ست که تا نامه عصمت خوانمدل نمانده ست که تا تخته صبر آموزم
هوش مصنوعی: دینی باقی نمانده تا بتوانم به آن پناه ببرم و دلی هم در کار نیست که بتوانم به آن آرامش و صبری یاد بدهم.
شبی بسی رفته به بیداری و آن بخت نبودکه دمد صبح مرادی ز رخت یک روزم
هوش مصنوعی: شبی را بیدار ماندم و در این شب، بخت و اقبال به کمکم نیامد و صبح، آرزو و خواستهای از چهرهام ظهور نکرد.
آخر، ای چشمه خورشید، یکی رو بنمایچند گه تا به سحر همچو چراغ افروزم
هوش مصنوعی: در انتها، ای منبع روشنی، لطفاً یک بار جلوه کن تا من از آن نور بهرهمند شوم و مانند شعلهای در دل شب، روشنیام را آغاز کنم.
ترک قتال و مرا گریه و زاری بسیارآن گناهست که بر وی نکند فیروزم
هوش مصنوعی: ترک جنگ و دعوا و شیون و نالههای فراوان، خطایی است که بر انسان نمیتواند پیروزی بیافریند.
چند گویند که رسوا شدی از دامن چاکچاک دل را چه کنم، گیر که دامن دوزم؟
هوش مصنوعی: برخی میگویند که به خاطر دل شکستگی و ایجاد مشکلات در زندگیام رسوا شدهام. اما من چه کار میتوانم بکنم؟ باید تلاش کنم تا دل را ترمیم کنم.
غم نبود از دگران تا ره خسرو تو زدیگشت معلوم حد طاقت خود امروزم
هوش مصنوعی: غمی از دیگران نداشتم تا زمانی که تو به من توجه کردی و در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر میتوانم تحمل کنم.