تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۳۷۰

دل آواره به جایی ست که من می دانمجان گرفتار هوایی ست که من می دانم
بوی خون دل و مشک سر زلفیم رسیدمگر این باد زجایی ست که من می دانم؟
سبزه بر خاک شهیدانش، دلا، خوار مبینزان که مهر گیایی ست که من می دانم
چشم و زلف و رخت، ار چه همه عشاق کش اندلیکن این شکل بلایی ست که من می دانم
گفتی از تیغ سیاست کنم، این لطف بودزان که هجر تو سزایی ست که من می دانم
عمر در کوی توام رفت و نگفتی روزیکین همان کهنه گدایی ست که من می دانم
آنکه با خسرو گویی که وفا خواهم کرداین هم، ای شوخ، جفایی ست که من می دانم