شمارهٔ ۱۳۸۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید. او از زلفهای معشوق به عنوان منبعی برای الهام و غم و اندوه خود یاد میکند. شاعر میخواهد با کلامش چشمان بد را دور کرده و دل خود را به محبت معشوق دلگرم کند. او از درد و رنجی که از جدایی میکشد، شکایت دارد و میگوید که دلش هیچ تمایلی به عشق دیگری ندارد جز معشوق خود. همچنین به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره کرده و به این نکته اشاره میکند که حتی اگر به او نزدیک نشود، زیباییاش او را مجذوب خود کرده است. در نهایت، شاعر به تمایل خود برای بوسیدن معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز دیگری برایش ارزش ندارد.
از دو زلف تو شکن وام کنموز برای دل خود دام کنم
هوش مصنوعی: من از زلفهای تو کمند میسازم و برای دل خود تلهای میچینم.
از پی آنکه به رویت نرسدچشم بد را به سخن رام کنم
هوش مصنوعی: من به خاطر اینکه چشمت به من نیفتد، با کلامم چشم بد را آرام میکنم.
تا تو ننمایی رو، گیرم زلفتا رخت چاشت کند، شام کنم
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو چهرهات را نشان ندهی، حتی اگر زلفت تا صبح بر من سایه بیندازد، من شام را برای تو آماده خواهم کرد.
چشم از زلف سیاه تو کشمگله از محنت ایام کنم
هوش مصنوعی: از چشمانم به زیباییهای زلف سیاه تو نگاه میکنم و از دردهای روزگار شکایت میکنم.
از تو صد جور و جفا می بینمبا که گویم، به که پیغام کنم؟
هوش مصنوعی: من از تو رفتارهای مختلف و سختیها میبینم، اما نمیدانم با که صحبت کنم یا پیامی بفرستم.
دل ندارم که نهم بر دگریهم ز زلف تو مگر وام کنم
هوش مصنوعی: من دلی ندارم که بر سر دیگری بگذارم مگر اینکه بخواهم از زیباییهای تو بهره ببرم.
بوسه خواهیم، وگر تند شویخویشتن را عجمی نام کنم
هوش مصنوعی: میخواهیم بوسه بزنیم، اما اگر زود دستور بدهی، تو را بیعاطفه و بیاحساس مینامم.
نیست حلوای تو بهر خسروچه بدان لب طمع خام کنم!
هوش مصنوعی: حلوای تو برای پادشاهی ارزش ندارد، چه نیازی به طمع زدن بر لب دارم!