تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۴۲۳

کرشمه کردنت ار چه بلاست، باز ندارمولی به تیغ کشی به که تاب ناز ندارم
چه روز بود که پیچید نقش زلف تو بر منکه عمر رفت و خلاص از شب دراز ندارم
چنان به روز بد خود خوشم به دولت عشقتکه سوی روز نکوی کسان نیاز ندارم
بیار ساقی و در ده به ما صلای خرابیکه بیش ازین سر این عقل حیله ساز ندارم
مرا ز مسجد معذور دار، خواجه مؤذنکه من ز شاهد و می فرصت نماز ندارم
چو بت پرست دلم شد چنان که باز نیامدبه هر صفت که بود، گو «بباش » باز ندارم
چسان رود غم خسرو در پی کشتنز دیگری سخنی نیز دلنواز ندارم