تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۴۵۶

نه یک دل، ار چه هزار است، آن او دانمکه من کرشمه آن ترک فتنه جو دانم
مرا چو بخت بد است، ار چه صد بلا به سرمرسد ز یار، نه یاری بود کزو دانم
خوشم ز تو به جفایی، مده فریب وفاکه من فریب تو و نیکوان نکو دانم
چنین که بر سر کوی تو راه گم کردمز آستان تو رفتن کدام سو دانم
هوای روی تو برد آن همه هوس ز سرمکه گشت سبزه و رفتن به باغ و جو دانم
به جز به بندگیم روزگار می پرسیبه زیر پای توام، مردن آرزو دانم
دلم بیار که می آید از تو بوی دلمکه من سگ توام و بوی را نکو دانم
اگر چه گریه خسرو نشان رسواییستولیک من به حضور تو آبرو دانم