شمارهٔ ۱۵۱۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر وصیت میکند که اگر محبوبش صدای او را بشنود، پس از مرگش نشان عشق او را از استخوانش بسازد. او به این نکته اشاره دارد که زبان محبوبش ترکی است و او نمیتواند با او به این زبان صحبت کند. شاعر آرزو میکند که اگر محبوب در دهانش زبانش را میداشت، کارشان آسانتر میشد. او با همان شکر لب محبوب، عشقش را پرورش داده و از احساساتش میگوید که چقدر از سوز عشق در درونش رنج میکشد. در انتها، شاعر از محبوب میخواهد که لحظهای برایش بنشیند و به وضعیت او رحم کند، که فریاد و نالۀ او به دل محبوب اثر کند.
وصیت می کنم، گر بشنود ابرو کمان منپس از مردن نشان تیر سازد استخوان من
هوش مصنوعی: وصیت میکنم که اگر ابروی کمان من صدای من را بشنود، پس از مرگم میتواند نشانی از تیر آنها روی استخوانهای من بگذارد.
زبان اوست ترکی گوی و من ترکی نمی دانمچه خوش بودی، اگر بودی زبانش در دهان من
هوش مصنوعی: او به زبان ترکی صحبت میکند و من ترکی نمیدانم. ای کاش زبان او را میفهمیدم و میتوانستم آن را در دهان خود بگویم.
به شکر نسبت لعل لب جان پرورش کردمبرون کن از پس سر، گر غلط کردم، زبان من
هوش مصنوعی: من به خاطر لذت و زیبایی لبانت، جانم را پرورش دادم. اگر در داوریام اشتباه کردهام، پس لطفاً از پس سر من از خودت ارزیابی کن.
اگر با ما سخن گویی ز روی مرحمت، می گومنم فرهاد سرگردان، تویی شیرین زبان من
هوش مصنوعی: اگر با ما صحبت کنی و به ما لطف کنی، میگویم من همان فرهاد گم گشته هستم و تو هم آن شیرین زبان منی.
چنان از عشق می سوزد تنم در زیر پیراهنکه از بیرون پیراهن نماید استخوان من
هوش مصنوعی: بدن من آنقدر از عشق میسوزد که حتی از زیر پیراهن، استخوانهایم پیدا است.
مراد خسرو بیدل بر آر و یک زمان بنشینکه رحمی بر دلت آید ز فریاد و فغان من
هوش مصنوعی: خسرو بیدل، از تو میخواهم که کمی آرام بگیری و بهمدت کوتاهی در کنارم باشی، شاید با این کار دلت از درد و شکایت من آرام شود و رحمتی بر آن وارد شود.