شمارهٔ ۱۵۷۸
هوش مصنوعی: این متن شعری است درباره عشق و حسرتی عمیق. شاعر از عشق یاری سخن میگوید که در دلش جای گرفته و آرامش را از او گرفته است. او خود را در آتش عشق میسوزد و میگوید که هرگز نمیتواند از این درد رها شود. شاعر به داستان فرهاد و شیرین اشاره میکند و احساس میکند که به این قصه پیوسته است. همچنین از درد و عذابی که به خاطر عشق میکشد سخن میگوید و آرزو میکند که ای کاش محبوبش ناگهان به او برسد. در پایان، شاعر از نگرانی و حسرت خود نسبت به این عشق میگوید و دوست دارد همچنان در دل خود این عشق را نگه دارد.
بنشست عشق یار به جانم چنان درونکز عافیت نماند نشانی در آن درون
هوش مصنوعی: عشق یار در وجود من چنان نشسته که هیچ نشانهای از آرامش و راحتی در دل باقی نمانده است.
خوناب گشت و کشته نمی گرددم هنوزآن آتشی که هست درین استخوان درون
هوش مصنوعی: من همچنان زندهام و با وجود درد و زخمها، هنوز آن آتش درونم شعلهور است.
هر کس زدی ز مردن فرهاد داستانما نیز آمدیم در این داستان درون
هوش مصنوعی: هر کسی که به سرنوشت مرگ فرهاد سرزنش کرد، ما هم در این داستان حضور داریم.
یارب، کسی نبد که زبانم برون کشدیک دم ز ناله می نرود از دهان درون
هوش مصنوعی: ای خدا، اگر کسی به من آسیب رساند و زبانم را به بیان ناله واداشت، هرگز این صدا از درونم به بیرون نمیآید.
گفتم چو دیدمش که به جانش درون کشماو رفت بی اجازت من خود به جان درون
هوش مصنوعی: گفتم وقتی او را دیدم که به دلش میکشم، او بدون اجازه من رفت و من خودم به دلش رفتم.
در هر دلی که در نرود دلبری بسوزآتش به خانه اش که نشد میهمان درون
هوش مصنوعی: هر کسی که نتواند عشق و محبت را در دل خود جای دهد، باید بداند که دلش پر از درد و سوزش است. اگر همچنان در قلبش جایی برای عشق نباشد، بهتر است که حرارت و آتش آن درد، به خانهاش بیفتد؛ چرا که آن دل هیچ وقت پذیرای مهمان عشق نخواهد بود.
خوش وقت آن زمان که بود گاه مردنمآن بت در آید از در من ناگهان درون
هوش مصنوعی: زمانی برای من بسیار خوشایند است که لحظهای که قرار است بمیرم، آن معشوق ناگهان از در وارد شود.
مردم بر آستان و نرفتم درون، کنونخاکم نگر که باد برد ز آستان درون
هوش مصنوعی: مردم در مقابل دروازه قرار دارند و من وارد نشدم. اکنون ببین که چطور خاکم را باد از درون بیرون برد.
ای مرغ جان، بخند یکی تا برون پردمرغی که برنشست در این آشیان درون
هوش مصنوعی: ای پرنده جان، بخند و یک بار خوشحالی کن تا پرندهای که در این آشیانه درون نشسته، از اینجا خارج شود.
گفتی که خسروا، به دلم جای کردهایخشنودم، از درم نبری یک زمان درون
هوش مصنوعی: گفتی ای عزیز، در دل من جا گرفتهای. من از این ماجرا خوشحالم و نگذارید از خانهام بروید، زیرا زمانی در دل من خواهید ماند.