شمارهٔ ۱۵۷۹
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر از معشوق میخواهد که با دل او بازی نکند و از اقداماتی که او را آزرده خاطر میکند، خودداری کند. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و بیان میکند که همین ویژگیها باعث دیوانگی و اشتیاق دیگران شده است. شاعر به احساسات عمیق خود اشاره میکند و میگوید که ای کاش معشوق باعث رنج و عذاب او نشود. در نهایت، او خواهان آن است که دلش را بیهوده آواره نکند و نشان دیگری برای آن ندهد.
دل می بری و در خم مو می کنی، مکنآزردن دل همه خو می کنی، مکن
هوش مصنوعی: دل را به خود مشغول میکنی و با زیباییهای خود به بازی میگیری، اما نگذار که دیگران ناراحت شوند و به دلها آسیب برسانی.
تو جور می کنی و من از دیده می کشماین شیوه گر چه نیک نکو می کنی، مکن
هوش مصنوعی: تو کارهایت را به خوبی انجام میدهی و من با دلخوری از تو فاصله میگیرم. هرچند که رفتارت زیباست، اما خواهش میکنم این کار را ادامه ندهی.
خلقی ز بوی تو همه دیوانه گشت و مستباری تو گل ز بهر چه بو می کنی، مکن
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم به خاطر عطر و بوی تو دیوانه و شیدا شدند. حالا سوال این است که چرا برای گل عطر میزنی؟ بهتر است این کار را نکن.
گاهم زنخ نمایی و گه زلف می کشیبی رشته ام به چاه فرو می کنی، مکن
هوش مصنوعی: گاهی با زیبایی خود من را به خواب میبردی و گاهی با تارهای مویت بازی میکنی. نکن! تو من را بدون هیچ بندی در چاه عشق فرو میکنی.
لرزانست بر تو جان من از آه بیدلانگه گه که گشت بر لب جو می کنی، مکن
هوش مصنوعی: جان من به خاطر درد و غمهای بیدلان نسبت به تو در حال لرزیدن است. گهگاه که بر لب جوی مینشینی، خواهش میکنم این کار را نکن.
خون می کنی دل من و بندی به زلف خویشخود می کنی و بر سر او می کنی، مکن
هوش مصنوعی: دل من را به درد میآوری و با زلف خود به آن آسیب میزنی. این کار را نکن.
جای دگر مده دل گم گشته را نشانآواره ام چه سوی به سو می کنی، مکن
هوش مصنوعی: دل گمشدهام را در جای دیگری راهنمایی نکن. من آوارهام و تو هر طرفی که میخواهی مرا ببری، این کار را نکن.
گفتی که خسروا، چه کنم کت بود خلاص؟آن شانه را که در خم مو می کنی، مکن
هوش مصنوعی: گفتی ای بزرگوار، چه کنم که در عذاب هستم؟ آن شانهای که در موهای تو فرو میرود، آن را به کار نبر.