شمارهٔ ۱۸۹۷
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس تنهایی و longing (اشتیاق) به وصال معشوق است. گوینده به یاد میآورد که با وجود زیباییها و خوبیهای دیگر در دنیا، هیچ کس برای او به اندازه معشوقش ارزشمند نیست. او از زندگی و گذر زمان شکایت میکند و میگوید که وجودش به خاطر عشق آتشینش به معشوق، تحت تأثیر قرار گرفته است. در پایان، از خود میپرسد که آیا میتواند از این درد و رنج رهایی یابد یا نه. شعر گویای درد، اشتیاق و ناامیدی در عشق است.
دلم که لاف زدی از کمال دانایینگر که چون شد از اندیشه تو سودایی
هوش مصنوعی: دل من را به خاطر دانش و آگاهیات میشناسی، اما خوب بدان که این آگاهی چگونه باعث شده که تو را دچار وسوسه و خیالپردازی کند.
دمی اگر چه که جان من از تو تنها نیستبه جان تو که به جان آمدم ز تنهایی
هوش مصنوعی: اگرچه لحظهای که میگذرد، جان من به تو وابسته نیست، اما جان من برای توست و من به خاطر تو از تنهایی به زندگی آمدهام.
در انتظار نسیمی ز تو به راه صباگذشت عمر گرامی به باد پیمایی
هوش مصنوعی: عمر گرانبهای من در انتظار نسیمی از سوی تو صرف شده و مانند بادی به هدر رفته است.
اگر چه عرصه عالم پر است از خوبانبیا که از همه عالم مرا تو می نایی
هوش مصنوعی: هرچند دنیا پر از افرادی نیکوکار و خوب است، اما تنها تو هستی که در دل من جای داری و تو را از همه آنها بیشتر دوست دارم.
چو وصل نیست مرا، قرب تو همینم بسکه استان خود از خون من بیالایی
هوش مصنوعی: اگر نتوانم به وصالت برسم، همینکه در حال نزدیک شدن به تو هستم برایم کافی است، حتی اگر این نزدیک شدن با درد و رنج من همراه باشد.
چو گل فشانی بر دوستان خود کم از آنکمرا طفیل همه سنگسار فرمایی
هوش مصنوعی: اگر مثل گل بر دوستانت محبت کنی، در عوض کمتر از آن است که تو همواره مرا مورد آزار و سنگسار قرار دهی.
دلم که رفت، نیاورد یاد هم چیزیاز آن مسافر آواره گرد هر جایی
هوش مصنوعی: وقتی دل من رفت، هیچ کس چیزی از آن مسافر سرگردان که به هر جا سفر کرده بود، به یاد نیاورد.
درید جامه عمر و نماند آن مقدارکه زیر پا بکشم دامن شکیبایی
هوش مصنوعی: زندگی من چنان به سرعت سپری شده که دیگر چیزی از آن باقی نمانده تا بتوانم با آن صبوری کنم و تاب بیاورم.
به بند باز نیامد چو خسرو از خوبانرهاش کن که بمیرد کنون به رسوایی
هوش مصنوعی: خسرو به دلیل زیبایی و دلربایی همسرش اسیر است و نمیتواند از او جدا شود. حالا از معشوق خود بخواهد که او را رها کند، حتی اگر این جدایی به رسوایی و یا مرگش بینجامد.