شمارهٔ ۱۹۰۵
هوش مصنوعی: این شعر درباره یک عاشق است که به معشوق خود میپردازد. او از جدایی و غم ناشی از این دوری سخن میگوید و به معشوقش میگوید که نمیتواند بدون او زندگی کند. عاشق از سردی و بیاعتنایی معشوقش گلهمند است و میگوید که رفتار او باعث ایجاد درد و حسرت در دلش شده است. همچنین اشاره میکند که حتی اگر بر سرش کلاه بگذارند، نمیتواند از زیبایی معشوق خود غافل شود. او از احساسات درونیاش و پیچیدگیهای عشق سخن میگوید و به نوعی درگیریهای عاشقانه و ناامیدیهای خود را بیان میکند. در نهایت، احساس میکند که هیچ کس نمیتواند درد او را درک کند و به نوعی به سرنوشت ناچیز خود در این عشق معترف است.
ز من برگشته ای، جانا، ندانم با که می سازی؟حدیث ما نمی پرسی، که داند با که همرازی؟
هوش مصنوعی: عزیزم، از من دور شدهای و نمیدانم با چه کسی به سر میبری. از احوال ما چیزی نمیپرسی، مگر کسی که بداند با چه کسی همنشینی میکنی؟
کلاه اندازد از سر گاه دیدن قامت خوبانتو سر می افگنی، جانا، مکن چندین سرافرازی
هوش مصنوعی: زمانی که زیباییهای یارانت را میبینی، سر را به نشانه احترام بالا میبری و کلاه از سر برمیداری. اما ای محبوب، اینقدر به خود نبال و مغرور نشو.
نوازش می کنی و جان برون می آید از حسرتتوانی مردمی کردن که چشمی بر من اندازی
هوش مصنوعی: تو با محبت و نوازشهای خود، زندگی را از من میگیری و حسرتی بزرگ در دل ایجاد میکنی. هر کسی که به من نگاه میکند، میتواند از این حسرت و آرزوها باخبر شود.
دلم گر کافری ورزید گریه چیست، ای دیده؟چو نتوانم که بستانم، مکن بیهوده غمازی
هوش مصنوعی: اگر دلم گرفتار کفر و شک باشد، پس گریه کردن چه فایدهای دارد، ای چشمانم؟ وقتی که نمیتوانم آنچه را که میخواهم، به دست بیاورم، پس بیهوده غمگین نشوید.
مرا بر جان رسیده زخم و او مشغول ناز خودشکاری می طپد در خون و ترک مست در بازی
هوش مصنوعی: من زخمی هستم و جانم به لب رسیده، در حالیکه او غرق در زیباییاش است و همچنان در حال شکار دلها میرقصد، با حالتی سرشار از مستی و بازیگوشی.
بقای شمع باد، ار صد هزاران چون تو می میردایا پروانه مقبل که بر آتش به پروازی
هوش مصنوعی: اگر صد هزار شمع هم بمیرد، باز هم وجود تو مانند پروانهای است که به سمت آتش میآید و پرواز میکند.
چو جانان کرد جا در دل، تورو، ای جان بی حاصلکه با سلطان به یک خانه گدایی را چه انبازی؟
هوش مصنوعی: وقتی محبوب در دل جا میگیرد، تو که جان بیارزشی هستی، در کنار سلطان چه سودی از گدایی داری؟
ز درد آگه نه ای، ای پارسا، زان می دهی پندماگر چون من شوی بی دل، بدین گفتن نپردازی
هوش مصنوعی: اگر از درد و رنج آگاهی نداری، ای عالم و پارسا، چگونه به من نصیحت میکنی؟ اگر تو هم مانند من دلی شکسته و دچار آتش عشق شوی، دیگر به گفتن این حرفها نخواهی پرداخت.
چه درد سر دهی، خسرو، ز گفت و گوی خویش او راچه نالی اندران بستان، نه بس مرغ خوش آوازی؟
هوش مصنوعی: ای خسرو، چه مصیبتهایی برای او به بار میآوری که در میان گفتوگوهای خود بر سر او میزنی؟ آیا در آن باغ، فقط یک پرنده خوش آواز نیست که برایش ناله کند؟