شمارهٔ ۱۹۴۴
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و غم فقدان معشوقش سخن میگوید. او به شدت احساس تنهایی و دلتنگی دارد و به حدی به عشق معشوقش وابسته شده که در این مسیر حتی به سگ کوی او نیز شباهت پیدا کرده است. شاعر از درد و رنج خود میگوید و lament میکند که معشوق به حال او توجهی نمیکند. او به زیباییهای معشوق اشاره دارد و از زلف و جمالش به عنوان منبع فتنه و آشوب یاد میکند. در نهایت، شاعر حسرت دیدار معشوق را دارد و به نوعی در مقابل او در حال زاری و افسردگی است.
در سر افتاده ز عشق توام، ای جان، هوسیبا سگ کوی تو گفتم که برآرم نفسی
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق تو، آشفته و پریشان حال هستم. از شدت عشق و دلدادگی، به خدا گفتم که میخواهم گاهگاهی نفسی بکشم و از عشق تو یاد کنم.
بر درت حلقه چو زنجیر درم بهر درایناله ها کردم و فریاد چو بانگ جرسی
هوش مصنوعی: در جلوی در خانهات مانند زنجیر، با ناله و فریاد بسیار، ایستادهام و صدایم بلند است مانند صدای زنگ.
نشدی ملتفت حال من، ای عمر عزیزهرگز این خواری و زاری نکشیده ست کسی
هوش مصنوعی: ای عمر گرانبها، تو هرگز متوجه حال و روز من نشدی، که هیچکس در این زندگی چنین ذلت و اندوهی را تحمل نکرده است.
حلقه زلف سمن سای تو در دور قمرفتنه پیدا کند و غارت و آشوب بسی
هوش مصنوعی: در طرهی موی تو، زیبایی و جذابیتی وجود دارد که مانند حلقهای دور ماه میچرخد و باعث ایجاد فتن و آشوب زیادی میشود.
سر به سر با سگ کوی تو نهاده خسروچون به پابوس تو، ای جان، نشدش دسترسی
هوش مصنوعی: خسرو به عشق تو، سر به سر با سگهای کوی تو خوابیده است، اما زمانی که خواسته به تو نزدیک شود، نتوانسته به تو دسترسی پیدا کند.