تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۹۸۸

سوی تو دیدم ریختی خون دلم را بی گنهاز چشم خود می بینم این ای روی چشم من سیه
در کشتن بیچارگان تعجیل کم فرمای زانکگر هست جانی در تنم بهر تو می دارم نگه
زینسان مکش از دست من پیش زنخدان زلف رازان رو که بس مشکل بود بی ریسمان رفتن به چه
گر از ارادت رو نهم بر راه تو عیبم مکنکز ابتدا دولت مرا کردست زین سو ره به ره
این اشک خسرو هیچگه بر روی او ساکن نشدیعنی عجب باشد اگر آب ایستد بر روی گه