بلالی باش
هوش مصنوعی: این شعر به تفکر درباره زندگی، جوانی و روابط انسانی میپردازد. شاعر به بررسی احساسات و تجارب خود در زندگی و عشق میپردازد و بیان میکند که چگونه زمان و سن تغییرات زیادی را در انسانها به وجود میآورد. او به مقایسه نسلها و تفاوتهای بین جوانی و میانسالی میپردازد و بر این نکته تأکید میکند که هر کسی مشکلات و چالشهای خاص خود را دارد و باید با همدلی با یکدیگر برخورد کرد. شعر در نهایت به عاقبت زندگی و اهمیت روابط انسانی تأکید دارد و بهنوعی به مخاطب یادآوری میکند که دنیا یک سفر است و ما باید به یکدیگر توجه کنیم.
یار گونومی گؤی اسگییه توتدو کی دور منی بوشاجوتچو گؤروبسه ن اؤکوزه اؤکوز قویوب بیزوو قوشا ؟
یار روزم را سیاه کرده و میگوید: برخیز و طلاقم بده. تا به حال دیده ای که کشاورزی، به جای یکی از گاو ها، گوساله ای بکار ببندد.
سن اللینی کئچیب یاشین ، من بیر اوتوز یاشیندا قیزسؤیله گؤروم اوتوز یاشین نه نیسبتی اللی یاشا ؟
سن تو از پنجاه گذشته است و من دختری سیسالهام. بگو ببینم سیساله چه تناسبی با پنجاهساله دارد؟
سن یئره قویدون باشیوی من باشیما نه داش سالیم ؟بلکه من آرتیق یاشادیم نئیله مه لی ؟ دئدیم یاشا
اگر تو سرت را زمین بگذاری من چه خاکی به سرم بریزم؟ شاید من بیشتر عمر کردم آنگاه چه کنم؟ گفتم: زندگی کن!
بیرده بلالی باش نچون یانینا سوپورگه باغلاسین؟بؤرکو باشا قویان گرک بؤرکونه ده بیر یاراشا
چنین سر پربلایی چرا دیگر جارو به دمش ببندد؟ کسی که کلاهی به سرش میگذارد باید به آن کلاه بیرزد.
بیرده کبین کسیلمه میش سن منه بیر سؤز دئمه دینیوخسا جهازیمدا گرک گلئیدی بیر حوققا ماشا
دربارهٔ اعتیادت چیزی نگفته بودی وگرنه در جهیزیهام وافور و منقل هم میگذاشتند!
دئدیم : قضا گلیب تاپیب ، بیر ایشیدی اولوب کئچیبقوربانام او آلا گؤزه ، حئیرانام او قلم قاشا
گفتم: دست سرنوشت است و کاری که شده. ای من به قربان آن چشمان زیبا و ابروان کمانمانندت.
منکی اؤزومده بیر گوناه گؤرمه ییرم ، چاره ندیر ؟پیس بشرین قایداسی دیر ، یاخشی نی گؤرسه دولاشا
من که در خود گناهی نمیبینم. چاره چیست؟ قاعدهٔ آدم بد این است که هرچه خوب یابد بیازارد.
دوستا مروت ائتمه لی دوشمه نیله کئچینمه لیقایدا بودیر ، حئیف دئگیل بشر یولون آشیب چاشا ؟
قاعده این است که به دوست مروت و با دشمن مدارا کرد. حیف نیست آدم راهش را کج کند و آشوب به پا کند؟
من ده سنین دای اوغلونام سن ده منیم بی بیم قیزیگؤنول باخیرسا گونه شه ، گؤزده گرک بیر قاماشا
من پسردایی توام. تو هم دخترعمهٔ منی. نگاه به خورشید باید با واکنش درست همراه باشد.
ایندی بیزیم مارال کیمی ، اوچ بالامیز واردی ، گرکآتا – آنا ساواشسادا ، بونلارا خاطیر باریشا
اکنون سه فرزند همچون آهو داریم. اگر پدر و مادر با هم داعوا دارند باید به خاطر اینها آشتی کنند.
هر کیشی یه عیالی دا ، اؤز جانی تک هؤروکلنیبهدیه ده اولماز ائله سین عیالی قارداش قارداشا
زن هرکس تنها به جان او گره خورده است. برادر نمیتواند زنش را به برادرش هدیه کند.
بو دونیا بیر یول کیمی دیر ، بیز آخرت مسافیریکجاوه ده هاماش گرک اؤز هاماشینان یاناشا
این جهان مانند راه است. ما مسافر آخرتیم. در کجاوه همنشینان باید همدیگر را تحمل کنند و با هم سازگار باشند.
آخیرتی اولانلارین ، دونیاسی غم سیز اولمویوبسئل دی گله ر آخار کئچر ، آمما گرک آشیب – داشا
افراد باآخرت در دنیا بیغم نمیمانند. سیل هم میآید و میرود ولی باید فراز و نشیب را بپیماید.
مثل دی : « یئر کی برک اولور ، اؤکوز اؤکوزدن اینجییور »هی دارتیلیر ایپین قیرا ، یولداشیلا بیر ساواشا
این مثل است که: زمین که سفت میشود گاو از گاو دیگر میرنجد؛ میکوشد طنابش را پاره کند و با همراهش درگیر شود.
بیزیم ده روزیگاریمیز یامان دی ، بیزده عیب یوخبلکه وظیفه دیر بشر قونشولاریلان قونوشا
روزگار ما هم بد است. عیب از ما نیست. شاید این وظیفهٔ آدم است که با همسایگانش سازگاری کند.
حق حیات یوخ داها بیزلره ، چوخ بؤیوک باشیزندانیمیزدا حققیمیز ، بیر باجا تاپساق ، تاماشا
حق زندگی هم به ما ندادهاند. تنها حقمان این است که از روزنهٔ زندان بیرون را تماشا کنیم.
آمما اونون شماتتی آللاها خوش گلمیوبنگئتدی منیم حیاتیمی ووردی داشا چیخدی باشا
ولی خدا را خوش نمیآید که مرا سرزنش کند. او با رفتن زودهنگامش شیشهٔ عمرم را با سنگ زد.