غزل شمارهٔ ۹۵۸
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از غم و درد ناشی از دوری و بیوفایی معشوق سخن میگوید. او با زبانی حسرتآلود بیان میکند که اگر معشوق به سراغ او نیاید، زندگیاش پر از غم خواهد بود. او از خستگی و بیوفایی معشوق شکایت دارد و میگوید که دلش از عذاب عشق به آتش میکشد. شاعر به نوعی انتظار دارد که معشوق از بیتوجهی خود دست برداشته و به سوی او بازگردد، در غیر این صورت، دل او همچنان خراب و ویران خواهد ماند. در کل، این شعر احساسی عمیق و توصیفی از غم و درد عشق را به تصویر میکشد.
سر خستگان نداری بگذار ما نیائیغم کشتگان نداری بمزار ما نیائی
هوش مصنوعی: اگر خستهها را نمیبینی، اشکالی ندارد، ما را فراموش کن. اگر به یاد مردگان نیستی، برای دیدن مزار ما هم نیایید.
تنم از غبار گردد بره گذارت افتدتو بگردی از ره خود بغبار ما نیائی
هوش مصنوعی: بدن من از غبار کوچه تو پر میشود، اما تو بیخبر از این حال و هوای من به راه خود ادامه میدهی و حتی به غبار من هم نمینگرسی.
بغمی نیوده پا بست نشده زمامت از دستتو که بار غم نداری بقطار ما نیائی
هوش مصنوعی: غم و اندوهی برایت وجود ندارد و تو به هیچ چیز وابسته نیستی، اما ما که بار غم را به دوش میکشیم، تو با ما همراه نمیشوی.
ز خرابهٔ وفایم تو ز شهر بیوفائیز تو چون وفا نیاید بدیار ما نیائی
هوش مصنوعی: از ویرانهی وفای من، تو از شهر بیوفایی هستی. اگر از تو وفا نیاید، به دیار ما هم نخواهی آمد.
دلم از غم میانت شب و روز میگدازدنشویم تا چو موئی بکنار ما نیائی
هوش مصنوعی: دل من از غم تو در شب و روز میسوزد و نمیتواند آرام بگیرد تا وقتی که تو مانند مویی به کنار من بیایی.
نشود خرابهٔ دل ز عمارت تو آبادتو از این سرا برون رو تو بکار ما نیائی
هوش مصنوعی: دل من با وجود تو آباد است، اما اگر تو از این مکان بروی، خرابی و ویرانی بر دل حاکم میشود و دیگر نمیتوانی کمکی به ما کنی.
چه شکایتست ای فیض که شنیده است هرگزکه کسی بیار گوید تو بکار ما نیائی
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که چه دردی وجود دارد، ای فیض، که هیچگاه کسی شکایتی نکرده است که تو در کارهای ما حضور نداری و به کمک ما نمیایی. به نوعی احساس نارضایتی و نیاز به یاری را در خود دارد.