بخش ۲ - ستایشِ خرد
اکنون زمان آن است که در این جایگاه، از
«خرد» سخن بگوییم؛ پس هرچه از نیکی و دانایی میدانی به میان آور تا شنونده از آن
بهرهمند شود. در میانِ تمامِ نعمتهایی که خداوندِ مهربان بخشیده است، هیچ هدیهای
برتر از خرد نیست و ستایشِ آن، عینِ انصاف است. خرد راهنمایِ آدمی و گرهگشایِ
مشکلات است و در هر دو جهان دستگیرِ ما خواهد بود. سرچشمهی شادی و غم، و دارایی و
نداریِ ما، همه به دانایی باز میگردد. اگر کسی روانی شاد و زنده میخواهد، باید
بداند که با خردِ تیره و خاموش، هرگز طعمِ شادیِ واقعی را نخواهد چشید. کسی که خرد را پیشوایِ کارهای خود نکند، در
نهایت از کردهی خویش پشیمان میشود و دلی مجروح خواهد داشت؛ چنین کسی را بیگانگان
دیوانه میخوانند و حتی خویشاوندان نیز او را چون غریبهای میدانند. ارجمندیِ
انسان در دنیا و آخرت به واسطهی خرد است و آنکه خرد ندارد، گویی پاهایش در بند
است و توانِ حرکتِ درست را ندارد. جانِ آدمی برای شناختِ راهِ زندگی نیاز به دیده
دارد و خرد همان دیدهی بیدار است. این نگهبانِ دانا، نخستین آفرینش خداوند است
که مراقبِ جانِ ماست و بر چشم و گوش و زبان نظارت دارد تا نیکی و بدی را تشخیص دهیم.
حال که دانستیم هیچکس نمیتواند خرد را آنچنان که باید ستایش کند، سخن را کوتاه
میکنیم و به سراغِ داستانِ آفرینشِ جهان میرویم. تنها این را به خاطر بسپار که
تو آفریدهی پروردگارِ جهانی و باید با دقت به هستی نگاه کنی. همیشه تشنهی شنیدنِ
سخنانِ دانایان باش و هرگاه دانشِ تازهای یافتی، آن را بیاموز و لحظهای آرام نگیر؛
چرا که هرچقدر هم بدانی، باز خواهی دید که دریایِ دانش پایانی ندارد.
کُنون اِی خِرَدمَند وَصفِ خِرَدبِدین جایگَه گفتن اَندر خُورَد
ای خردمند! در اینجا اکنون شایسته است که دربارهٔ عقل صحبت کنیم.
کُنون تا چه داری بیار از خِرَدکه گوشِ نیُوشَنده زو بَر خُورَد
(خطاب به خود شاعر:) اکنون هر چیزی دربارهٔ عقل داری عرضه کن تا آن کسی که خوب به سخنان گوش میدهد از آن استفاده کند.
خِرَد بِهتر از هَر چه ایزَد بِدادستایش خِرَد را بِه از راهِ داد
عقل از هر چیزی که خداوند آفریده بهتر است. انصاف این است که ستایش عقل بهترین کار است.
خِرَد رَهنمای وُ خِرَد دِلگشایخِرَد دَست گیرد به هَر دو سَرای
عقل راهنمای انسان است و باعث گشایش دل او میشود. عقل هم در این جهان و هم در جهان آخرت به کار انسان میآید.
از او شادمانی وزویَت غَمی استوزویَت فُزونی وزویَت کَمی است
عقل باعث شادمانی و باعث غمگینی توست. عقل باعث زیادی و باعث کمی میشود.
خِرَد تیره وُ مَرد روشن رَواننَباشَد هَمی شادمان یِک زَمان
گرچه که انسان به ظاهر روان سالمی داشته باشد ولی اگر اثری از خِرَد در او نباشد، یک لحظه هم شادی حقیقی را تجربه نخواهد کرد.
چه گُفت آن خِرَدمَند مَردِ خِرَدکه دانا زِ گفتار او بَر خُورَد
آن مرد خردمند چه گفت که دانایان از سخنان او بهرهمند شدند؟
کسی کو خِرَد را نَدارَد زِ پیشدِلش گَردَد از کَردهٔ خویش ریش
کسی که خرد را راهنمای خود قرار ندهد، از کارهای خودش پشیمان و آزردهدل خواهد شد.
هُشیوار دیوانه خوانَد وُراهمان خویش بیگانه دانَد وُرا
انسان خردمند و هشیار کسی که خرد را راهنمای خود قرار ندهد دیوانه میخواند و قوم و خویش او از او دوری میکند و او را بیگانه میداند.
از اویی به هَر دو سَرای اَرجمَندگسسته خِرَد پای دارَد به بَند
در هر دو جهان به خاطر عقل به تو احترام میگذارند، کسی که عقلش ناقص است پایش در بند است و اسیر است.
خِرَد چَشمِ جان اَست چون بِنگریتو بیچَشمْ شادان جَهان نَسپَری
عقل برای جان انسان مثل چشم است. همانطور که تو اگر چشم نداشته باشی شاد نیستی بدون عقل جان انسان شادمان نیست.
نخُستآفرینش خِرَد را شِناسنگهبانِ جان است و آنِ سه پاس
از بین تمام آفریدهها تو اول عقل را بشناس. عقل نگهبان جان و همینطور نگهبان سه پاسبان آدمی است (سه پاسبان در بیت بعد معرفی شدهاند).
سه پاسِ تو چَشم اَست و گوش وُ زَبانکَز این سه رَسَد نیک و بَد بیگَمان
سه پاسبان آدمی چشم و گوش و زبان او هستند که از این سه، خوبی و بدی نصیب او میشود.
خِرَد را وُ جان را که یارَد سُتودوَ گَر مَن سِتایم که یارَد شُنود
عقل و جان را چه کسی میتواند به خوبی ستایش کند؟ حتی اگر من بتوانم به خوبی ستایشش کنم، چه کسی توانایی شنیدن آن را دارد؟
حَکیما چو کَس نیست گُفتن چه سوداز این پَس بگو کآفرینش چه بود
ای حکیم! وقتی کسی نیست که بتواند به درستی بگوید و کسی هم نیست که بتواند به درستی بشنود این بحث را رها کن و از آفرینش سخن بگو!
تویی کردهٔ کِردگارِ جهانببینی هَمی آشکار وُ نَهان
ای انسان! تو مخلوق پروردگار جهان هستی که میتوانی چیزهای آشکار و پنهان را ببینی.
به گفتارِ دانندگان راه جُویبه گیتی بِپوی وُ به هَر کَس بِگوی
به مفهوم سخنان دارندگان خرد پی ببر . در جهان بگرد و چیزهایی که میدانی را به همه بگو و یاد بده.
زِ هَر دانشی چون سخن بِشنَویاز آموختن یِک زَمان نَغنَوی
اگر از هر نوع دانشی چیزهایی بشنوی علاقهمند میشوی و از آموختن دست نمیکشی.
چو دیدار یابی به شاخِ سَخُنبدانی که دانش نیاید به بُن
وقتی بخشی از دانش رو یاد گرفتی مثل اینه که سرشاخه ای از درخت دانش رو گرفتی اینجا تازه میفهمی دانش ادامه داره و سرشاخه های بیشتری بالای سرته که انتها شو نمیبینی!