بخش ۴ - گفتار اَندر آفرینشِ مَردُم
پس از آفرینشِ جانوران، نوبت به پیدایشِ
«انسان» رسید که کلیدِ رمزگشایِ تمامِ قفلهای هستی است. او بر خلافِ دیگر
جانداران، سرش را همچون سروی بلند افراشته نگه میدارد، سخنِ نیکو میگوید و خرد
را به کار میبندد؛ و چون پذیرندهی هوش و رای است، تمامِ دد و دام فرمانبردارِ
اویند. اگر از دریچهی خرد و حقیقت بنگری، درخواهی یافت که انسان تنها یک نام نیست،
بلکه گلِ سرسبدِ آفرینش است که از پیوندِ نیروهای جهانِ مینوی و مادی پرورش یافته
است. بدان که گرچه انسان در ترتیبِ زمانیِ خلقت، آخرین موجودی بود که پا به عرصه
نهاد، اما در نیتِ خداوند، نخستین و برترین هدفِ آفرینش بود؛ پس تو ای انسان، قدرِ
خود را بدان و گمان مبر که بیهوده و برای بازی آفریده شدهای. اکنون که جایگاهِ والای خود را شناختی، به
عاقبتِ کار بیندیش و بهترین راه را برگزین. رواست که تنِ خود را برای کسبِ دانش و
آگاهی به رنج افکنی، چرا که تنها راهِ رهایی از دامِ بلاها، دانایی است. به این
گنبدِ گردان و آسمانِ تیزرو نگاه کن که شادی و غم، و درد و درمان از گردشِ اوست؛
آسمانی که بر خلافِ جسمِ ما هرگز پیر و فرسوده نمیشود، دمی آرام نمیگیرد و تباهی
نمیپذیرد، اما حسابِ روزگار و فزونی و کاستیِ ما در گردشِ او نهان است.
چو زین بُگذَری مَردُم آمد پَدیدشد این بَندها را سَراسَر کِلید
پس از آفرینش جهان و عناصر طبیعت، انسان پدیدار شد که کلید گشودن همه این بندها (رازهای آفرینش) بود.
سَرش راست بَر شُد چو سَروِ بُلَندبه گفتارْ خوب و خِرَدْ کار بَند
انسان قد راست کرد و همانند سرو بلند شد و از همه موجودات برتری و بلندی یافت چرا که دارای گفتار زیبا و خرد و عقل بود
پذیرندهٔ هوش و رای و خِرَدمَر او را دَد و دام فَرمان بَرَد
انسان پذیرای هوش، اندیشه و خرد است و به همین دلیل حیوانات وحشی و اهلی از او فرمانبرداری میکنند.
زِ راهِ خِرَد بِنگَری اَندکیکه مَردُم به مَعنی چه باشَد یکی
اگر کمی با خرد نگاه کنی، درمییابی که انسان به لحاظ معنوی چه موجودی یگانهای است.
مگر مَردُمی خیره خوانی هَمیجز این را نشانی نَدانی هَمی
مگر این که کلا افرینش و مردم را چیزی بیهوده بخوانی و جز این بیهوده خواندن هیچ چیز را قبول نکنی
تو را از دو گیتی بَر آوَردهاَندبه چَندین میانچی بِپَروَردِهاَند
تو را از میان دو جهان (دنیای مادی و دنیای معنوی) آفریده اند و این همه واسطه و افریده های خدا برای پرورش تو بوده
نُخُستینِ فِطرَت پَسینِ شُمارتویی خویشتَن را به بازی مَدار
تو مهمترین آفریده خدا هستی اگر چه آخرین چیزی هستی که خدا خلق کرد(انسان پس از عناصر و گیاهان و حیوانات آفریده شد) پس تویی که اینقدر مهم هستی خودت را به بیهودگی نگذار
شِنیدَم زِ دانا دِگرگونه زینچه دانیم رازِ جَهان آفرین
از فرد دانا سخن دیگری شنیدم غیر از دیدگاه من که میگفت: ما چه میدانیم که راز آفرینش جهان چیست؟
نِگَه کُن سَرانجامِ خود را ببینچو کاری بیابی اَز این بِه گُزین
بنشین و درمورد خودت و افرینشت فکر کن چرا که این کار انقدر خوب است که اگر کاری بهتر از این پیدا کردی که نمیکنی:آن کار را انجام بده
به رَنج اَندر آری تَنَت را رَواستکه خود رَنج بُردن به دانش سِزاست
اگر بدنت را به رنج میاندازی، اشکالی ندارد؛ زیرا رنج کشیدن برای دستیابی به دانش، ارزشمند است.
چو خواهی که یابی زِ هَر بَد رَهاسَر اَندر نَیاری به دامِ بَلا
اگر میخواهی از هر بدی رها شوی و خود را در دام بلا گرفتار نکنی.
نِگه کُن بِدین گُنبدِ تیزگَردکه دَرمان اَزوی اَست و زویَست دَرد
به این آسمان پرتحرک نگاه کن، که هم درمان از اوست و هم درد.
نه گَشتِ زَمانه بِفَرسایَدَشنه آن رَنج وُ تیمار بِگزایَدَش
گردش روزگار آن را فرسوده نمیکند و رنج و سختی به آن آسیب نمیرساند.
نه از جُنبش آرام گیرَد هَمینه چون ما تَباهی پَذیرَد هَمی
آسمان هرگز از حرکت باز نمیایستد و همچون ما انسانها دچار زوال و تباهی نمیشود.
اَز او دان فُزونی اَز او هَم شُماربَد و نیک نَزدیکِ او آشکار
فزونی و کاهش از اوست(خدا) و نزد او همه چیز (خوب و بد) آشکار است.