بخش ۱۸
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان، رستم به اسفندیار میگوید که کارهای بزرگ او به یادگار خواهد ماند. او از مبارزاتش با دیوان و پیروزیهایش بر سرزمینهای دشمنان میگوید و اینکه چگونه در جنگها به کمک همرزمانش، از جمله گیو و کاوس، پیروز شده است. رستم همچنین از ذاتی که او از پدرش، کیخسرو، به ارث برده است، یاد میکند و تأکید میکند که هیچکس نمیتواند او را از انجام کارهایش بازدارد. اسفندیار به رستم احترام میگذارد و دوباره قوت و توان او را ستایش میکند. او به رستم میگوید که در راه جنگ و پیروزی نباید فراموش کند که پس از جنگ، دوستی و همکاری باید ادامه یابد. در پایان، رستم وعده میدهد که پیروزیها را با خوشحالی جشن خواهند گرفت و از هیچ تلاشی برای به دست آوردن خیر و برکت برای ملت دریغ نخواهند کرد.
چنین گفت رستم به اسفندیارکه کردار ماند ز ما یادگار
هوش مصنوعی: رستم به اسفندیار گفت که اعمال و رفتار ما یادگارهایی هستند که از ما به جا میمانند.
کنون داد ده باش و بشنو سخنازین نامبردار مرد کهن
هوش مصنوعی: حال وقت آن است که با دقت گوش بدهی و از شخص معروف و با تجربه داستان بشنوی.
اگر من نرفتی به مازندرانبه گردن برآورده گرز گران
هوش مصنوعی: اگر تو به مازندران نرفتی، پس من هم با کلاه و گرز سنگین به سمت تو نخواهم آمد.
کجا بسته بد گیو و کاوس و طوسشده گوش کر یکسر از بانگ کوس
هوش مصنوعی: در جایی که گیو، کاوس و طوس محصور شدهاند، به طور کامل از صدای شیپور بیخبرند و نمیشنوند.
که کندی دل و مغز دیو سپیدکه دارد به بازوی خویش این امید
هوش مصنوعی: شخصی که دل و عقلش مانند دیو سپید کند است، چگونه میتواند به قدرت و توانایی خود امیدوار باشد؟
سر جادوان را بکندم ز تنستودان ندیدند و گور و کفن
هوش مصنوعی: من سر جادوگران را از بدنشان جدا کردم، اما هیچکس به من قدردانی نکرد، نه در زندگی و نه بعد از مرگ.
ز بند گران بردمش سوی تختشد ایران بدو شاد و او نیکبخت
هوش مصنوعی: او را از قید و بند سخت رها کردم و به تخت سلطنت رساندم، تا ایران به واسطه او خوشحال شود و او نیز انسان خوشبختی باشد.
مرا یار در هفتخوان رخش بودکه شمشیر تیزم جهانبخش بود
هوش مصنوعی: دوست من در مقابل چالشهای سخت و خطرناک مانند یک محافظ قوی کنارم است و قدرت من در مبارزه با مشکلات، به او وابسته است.
وزان پس که شد سوی هاماورانببستند پایش به بند گران
هوش مصنوعی: پس از آنکه به سرزمین هاماوران رسید، پای او را به زنجیرهای سنگین بستند.
ببردم ز ایرانیان لشکریبه جایی که بد مهتری گر سری
هوش مصنوعی: من از میان ایرانیان گروهی را به جایی بردم که آنجا رهبری و سرپرستی لازم است.
بکشتم به جنگ اندرون شاهشانتهی کردم آن نامور گاهشان
هوش مصنوعی: در میدان نبرد، شاهان خود را از پای درآوردم و مکان شهرتشان را خالی کردم.
جهاندار کاوس کی بسته بودز رنج و ز تیمار دل خسته بود
هوش مصنوعی: پادشاه کاوس از رنجها و دردهایی که احساس میکرد، دلش خسته و بیقرار بود.
بیاوردم از بند کاوس راهمان گیو و گودرز و هم طوس را
هوش مصنوعی: من کاوس را از بند رهانیدم و همچنین گیو، گودرز و طوس را نیز با خود آوردم.
به ایران بد افراسیاب آن زمانجهان پر ز درد از بد بدگمان
هوش مصنوعی: در زمان افراسیاب، ایران دچار درد و رنج زیادی بود و مردم به علت بدگمانی و نگرانی از آینده، در وضعیت ناآرامی به سر میبردند.
به ایران کشیدم ز هاماورانخود و شاه با لشکری بیکران
هوش مصنوعی: من به ایران آمدهام و شاه همراه با لشکری بزرگ، در اینجا حضور دارد.
شب تیره تنها برفتم ز پیشهمه نام جستم نه آرام خویش
هوش مصنوعی: در شب تاریک، به تنهایی از میان همه رفتیم و هیچ نامی را جز نام خودم جستجو نکردم.
چو دید آن درفشان درفش مرابه گوش آمدش بانگ رخش مرا
هوش مصنوعی: وقتی آن پرچم درخشان را دید، صدای رخش به گوشم رسید.
بپردخت ایران و شد سوی چینجهان شد پر از داد و پر آفرین
هوش مصنوعی: ایران به پیشرفت و آبادانی رسید و به سوی چین روانه شد. در نتیجه، دنیا پر از عدالت و ستایش گردید.
گر از یال کاوس خون آمدیز پشتش سیاوش چون آمدی
هوش مصنوعی: اگر از یال کاوس خون میریزد، پس سیاوش چطور به دنیا آمد؟
وزو شاه کیخسرو پاک و رادکه لهراسپ را تاج بر سر نهاد
هوش مصنوعی: شاه کیخسرو، مردی پاک و درستکار، تاج را بر سر لهراسپ گذاشت.
پدرم آن دلیر گرانمایه مردز ننگ اندران انجمن خاک خورد
هوش مصنوعی: پدرم مردی شجاع و با ارزش بود که در آن جمع، به خاطر ننگ و عار، خود را خوار و ذلیل کرد.
که لهراسپ را شاه بایست خواندازو در جهان نام چندین نماند
هوش مصنوعی: لهراسپ یکی از شاهان است که باید مورد احترام قرار گیرد، زیرا از او در دنیا نام و یاد بسیاری باقی نمانده است.
چه نازی بدین تاج گشتاسپیبدین تازه آیین لهراسپی
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و جذابیت شخصیتی اشاره دارد که با شکوه و تماشایی خاص خود، دلها را به خود مشغول کرده است. زیبایی او با فرهنگ و آداب و رسوم خاصش هماهنگ است و باعث میشود که همه را مجذوب خود کند.
که گوید برو دست رستم ببندنبندد مرا دست چرخ بلند
هوش مصنوعی: کسی نمیتواند مرا به راحتی به بند بکشد، حتی اگر بخواهد که قدرتی مانند رستم را در کنار من به کار بگیرد، چرا که من تسلیم تقدیر و سرنوشت نمیشوم.
که گر چرخ گوید مراکاین نیوشبه گرز گرانش بمالم دو گوش
هوش مصنوعی: اگر زمان (چرخ) به من چیزی بگوید، این را به دقت میشنوم و به خاطر سنگینی آن، گوشهایم را به آن میمالم.
من از کودکی تا شدستم کهنبدین گونه از کس نبردم سخن
هوش مصنوعی: از کودکی تا زمانی که بزرگ شدم، هیچگاه با کسی در این باره صحبت نکردم.
مرا خواری از پوزش و خواهش استوزین نرم گفتن مرا کاهش است
هوش مصنوعی: من از عذرخواهی و تقاضا کردن احساس حقارت میکنم و این نرمی کلامم باعث کمارزشیام میشود.
ز تیزیش خندان شد اسفندیاربیازید و دستش گرفت استوار
هوش مصنوعی: اسفندیار به خاطر شدت و تیزی آن چیز (اشاره به چیزی که اشاره شده است) شاد و خندان شد و به سمت آن رفت و دستش را به طور محکم گرفت.
بدو گفت کای رستم پیلتنچنانی که بشنیدم از انجمن
هوش مصنوعی: او گفت: ای رستم، تو به این قدرت و توانایی مشهور هستی که من از گروه و جمع شنیدهام.
ستبرست بازوت چون ران شیربرو یال چون اژدهای دلیر
هوش مصنوعی: بازوی تو همچنان محکم و قوی است مثل ران یک شیر و یالت به شجاعت و دلیری اژدها میماند.
میان تنگ و باریک همچون پلنگبه ویژه کجا گرز گیرد به چنگ
هوش مصنوعی: اگر در جایی باریک و تنگ قرار بگیریم، مانند پلنگ در شکار، به ویژه زمانی که در دستمان سلاحی مانند گرز باشد، میتوانیم به راحتی موقعیت را در اختیار بگیریم.
بیفشارد چنگش میان سخنز برنا بخندید مرد کهن
هوش مصنوعی: وقتی جوانی در حین صحبت چنگال خود را به سمت کسی میفشارد، مرد سالخورده به او میخندد.
ز ناخن فرو ریختش آب زردهمانا نجنبید زاندرد مرد
هوش مصنوعی: از ناخن او آب زردی ریخته شد، اما او به خاطر آن درد حرکت نکرد.
گرفت آن زمان دست مهتر به دستچنین گفت کای شاه یزدانپرست
هوش مصنوعی: در آن زمان، بزرگتر دست شاه را گرفت و گفت: ای پادشاه که پرستنده خدا هستی.
خنک شاه گشتاسپ آن نامدارکجا پور دارد چو اسفندیار
هوش مصنوعی: خنک است حال شاه گشتاسپ، آن شخصیت معروف که پسری مانند اسفندیار دارد.
خنک آنک چون تو پسر زاید اوهمی فر گیتی بیفزاید او
هوش مصنوعی: خوش به حال کسی که فرزندی همچون تو به دنیا آورد؛ زیرا تو به جهانیان افزودهای.
همی گفت و چنگش به چنگ اندرونهمی داشت تا چهر او شد چو خون
هوش مصنوعی: او در حال گفتگو بود و همزمان چنگ را در دستش نگه داشته بود، تا اینکه چهرهاش مانند خون تغییر رنگ داد.
همان ناخنش پر ز خوناب کردسپهبد بروها پر از تاب کرد
هوش مصنوعی: سپهبد با ناخن خود به دشمنان آسیب زد و آنها را زخمی کرد، و در عین حال بر خود و لشکریانش شور و هیجان خاصی ایجاد کرد.
بخندید ازو فرخ اسفندیارچنین گفت کای رستم نامدار
هوش مصنوعی: اسفندیار با خوشحالی به رستم گفت: "ای رستم معروف، چه خوب است که اینجا هستی!"
تو امروز می خور که فردا به رزمبپیچی و یادت نیاید ز بزم
هوش مصنوعی: امروز از زندگی و لذتها بهرهمند شو، زیرا ممکن است فردا به مشکلات و چالشهای زندگی دچار شوی و فراموش کنی که روزهای خوش هم بودهاند.
چو من زین زرین نهم بر سپاهبه سر بر نهم خسروانی کلاه
هوش مصنوعی: وقتی که من این کلاهی زرین را بر سر سربازان میگذارم، بر این تیم مانند شاهانهای فرماندهی میکنم.
به نیزه ز اسپت نهم بر زمینازان پس نه پرخاش جویی نه کین
هوش مصنوعی: تا نیزهات را از اسب به زمین بکوبی، دیگر نه جنگ و جدالی خواهی داشت و نه کینهای در دل.
دو دستت ببندم برم نزد شاهبگویم که من زو ندیدم گناه
هوش مصنوعی: دو دستت را ببندم و به نزد پادشاه بروم و بگویم که من از تو هیچ گناهی ندیدم.
بباشیم پیشش به خواهشگریبسازیم هرگونهای داوری
هوش مصنوعی: بیایید در پیش او با خواهش و تمنا رفتار کنیم و هر نوع قضاوتی که لازم باشد را قبول کنیم.
رهانم ترا از غم و درد و رنجبیابی پس از رنج خوبی و گنج
هوش مصنوعی: تو را از غم و درد آزاد میکنم، تا بعد از تحمل سختیها، به خوشی و ثروت برسی.
بخندید رستم ز اسفندیاربدو گفت سیر آیی از کارزار
هوش مصنوعی: رستم به اسفندیار لبخند زد و گفت آیا از جنگ و نبرد سیر شدهای؟
کجا دیدهای رزم جنگاورانکجا یافتی باد گرز گران
هوش مصنوعی: کجا دیدهای که جنگجویان در میدان جنگ چنان مقاومت کنند و کجا پیدا کردهای که باد، ضربههای سنگین سلاحها را به حرکت درآورد؟
اگر بر جزین روی گردد سپهربپوشید میان دو تن روی مهر
هوش مصنوعی: اگر آسمان به جز یک طرف دیگر برگردد، در این صورت میان دو نفر، صورت محبت و دوستی پنهان خواهد شد.
به جای می سرخ کین آوریمکمند نبرد و کمین آوریم
هوش مصنوعی: به جای اینکه به می سرخ و شادی بپردازیم، کمند (تله) نبرد و کارزار را آماده میکنیم.
غو کوس خواهیم از آوای رودبه تیغ و به گوپال باشد درود
هوش مصنوعی: ما از صدای رود خواهان سر و صدا و جنب و جوش هستیم و این سر و صدا باید همراه با تبر و همچنین به یاد خداوند باشد.
ببینی تو ای فرخ اسفندیارگراییدن و گردش کارزار
هوش مصنوعی: ای فرخ اسفندیار، تو میبینی که چگونه جنگها و کارها به سمت و سویی حرکت میکنند و تغییر میکنند.
چو فردا بیایی به دشت نبردبه آورد مرد اندر آید به مرد
هوش مصنوعی: وقتی فردا به میدان نبرد بیایی، مردان شجاع در نبرد حاضر خواهند شد.
ز باره به آغوش بردارمتز میدان به نزدیک زال آرمت
هوش مصنوعی: تو را از میانه میدان به آغوش میبرم و به نزدیکی زال میرسانمت.
نشانمت بر نامور تخت عاجنهم بر سرت بر دلافروز تاج
هوش مصنوعی: من تو را بر تختی که از عاج ساخته شده نشان میدهم و تاجی که روشنایی دل را به همراه دارد، بر سرت میگذارم.
کجا یافتستم من از کیقبادبه مینو همی جان او باد شاد
هوش مصنوعی: من از کیقباد، پادشاه قدیمی، جایی پیدا نکردم که از خوشحالی روح او را احساس کنم.
گشایم در گنج و هر خواستهنهم پیش تو یکسر آراسته
هوش مصنوعی: من درهای گنجینه را میگشایم و هر چیزی را که بخواهم بهطور کامل و مرتب در برابر تو قرار میدهم.
دهم بینیازی سپاه ترابه چرخ اندر آرم کلاه ترا
هوش مصنوعی: من بینیازی تو را به قدری بالا میبرم که همچون سپاهی به آسمان دسترسی پیدا کنی و در آنجا همگان کلاه تو را ببینند.
ازان پس بیایم به نزدیک شاهگرازان و خندان و خرم به راه
از آن پس شاد و خندان و خرامان نزد شاه می آیم
به مردی ترا تاج بر سر نهمسپاسی به گشتاسپ زین بر نهم
هوش مصنوعی: من به مردی که سزاوار است، تاجی بر سر میگذارم و به خاطر او، به گشتاسپ احترام میگذارم و در برابر او تعظیم میکنم.
ازان پس ببندم کمر بر میانچنانچون ببستم به پیش کیان
هوش مصنوعی: از آن پس کمربند را دور کمرم میبندم، همانطور که در گذشته بر تن کیانیان بستم.
همه روی پالیز بی خو کنمز شادی تن خویش را نو کنم
هوش مصنوعی: همه جا را پر از شادی میکنم و با این خوشحالی، وجود خود را تازه و نو میسازم.
چو تو شاه باشی و من پهلوانکسی را به تن در نباشد روان
هوش مصنوعی: وقتی تو فرمانروای بزرگ باشی و من دلاور، هیچ کس توان مقابله با ما را نخواهد داشت.