غزل شمارهٔ ۱۳۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از نسیم صبح و بوی دلانگیز معشوق سخن میگوید که دل او را به سوی کوی معشوق میبرد. او از تلاش دل برای رهایی از موانع زلف معشوق یاد میکند و میگوید که باد صبحگاهی جان او را نیز به سمت معشوق میبرد. خیال معشوق به او آرامش میدهد و هر چیزی که از او دور میشود، دل را پریشان میکند. زیبایی معشوق و زلفش باعث شده که دلی که ذاتاً قوی است، از آن زیبایی شدیداً تحت تأثیر قرار گیرد. در نهایت، شاعر ابراز نگرانی میکند که راز عاشقانه او فاش شده و دلش گم شده است.
ز کویش نسیم صبا بوی بردبه بویش دلم پی بدان کوی برد
هوش مصنوعی: از کوی او بوی خوش نسیم به مشامم رسید و دل مرا به سوی آنجا برد.
دل از چنبر زلف او چون جهد؟که باد سحر جان به یک سوی برد
هوش مصنوعی: دل چگونه میتواند از زنجیر زلف او رها شود، وقتی که نسیم صبح جان را به یک سمت میبرد؟
خیال کنارش بسی داشتندز هی پیرهن کز میان گوی برد!
هوش مصنوعی: درست خیال کن که اطراف او به اندازه کافی زیبایی وجود داشت، مانند پیراهنی که از میان یک توپ برمیخیزد!
به پشتی رویش قوی گشت زلفدل عالمی را از آن روی برد
هوش مصنوعی: به خاطر جذابیت و زیبایی خاصی که در چهره و زلف او وجود دارد، دل بسیاری از مردم به سمت او کشیده شده و تحت تأثیر قرار گرفتهاند.
سهی سرو من تا ز چشمم برفتبه یکبارگی آبم از جوی برد
هوش مصنوعی: سروی بلند و زیبا که در نظر من قرار داشت، ناگهان از جلوی چشمانم ناپدید شد و به یکباره احساس کردم که همه چیزم را از دست دادهام.
که راز پریشان ما فاش کرد؟که چون زلف او باد هر سوی برد
هوش مصنوعی: چه کسی راز آشفتگی ما را فاش کرد؟ مانند زلف او که باد، آن را به هر طرف میبرد.
مگر زلف او گفت در گوش اوصبا در گذر بود از آن بوی برد
هوش مصنوعی: شاید زلف او به نسیمی که در حال عبور بود، در گوش او چیزی گفته و بویی برده باشد.
دلی داشت سلمان، شد آن نیز گمچرا گم شد آن لعل دلجوی برد؟
هوش مصنوعی: سلمان دلی داشت که اکنون گم شده است. چرا این دل گم شد؟ آیا آن لعل زیبای دلجویی که او را خوشحال میکرد، از او دور شده است؟