تناجی
سلمان ساوجی

قطعه شمارهٔ ۱۱

شنودم که می‌گفت بشوده به شیخ که احوال حاجی است در اضطراب
چه من دوش خوابی عجب دیده‌ام که سیلی در آمد ز کوه زراب
عمارات حاجی و پالانهاش همی برد و می‌کرد یکسر خراب
یکی از خبیثان شهر این سخن به جایی رسانید و دادش جواب
نمایند هر شب خران را بخواب که پالان گران را ببردست آب