تناجی
اقبال لاهوری

بخش ۲۶۷ - حکیم اینشتین

جلوه ئی میخواست مانند کلیم ناصبورتا ضمیر مستنیر او گشود اسرار نور
از فراز آسمان تا چشم آدم یک نفسزود پروازی که پروازش نیاید در شعور
خلوت او در زغال تیره فام اندر مغاکجلوتش سوزد درختی را چو خس بالای طور
بی تغیّر در طلسم چون و چند و بیش و کمبرتر از پست و بلند و دیر و زود و نزد و دور
در نهادش تار و شید و سوز و ساز و مرگ و زیستاهرمن از سوزِ او و سازِ او جبریل و حور
من چه گویم از مقام آن حکیم نکته سنجکرده زردشتی ز نسل موسی و هارون ظهور