تناجی
اقبال لاهوری

بخش ۶۱ - دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم

دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارمکجا چشمی که بیند آن تماشائی که من دارم
دگر دیوانه ئی آید که در شهر افکند هوئیدو صد هنگامهٔ خیزد ز سودائی که من دارم
مخور نادان غم از تاریکی شبها که میآیدکه چون انجم درخشد داغ سیمائی که من دارم
ندیم خویش میسازی مرا لیکن از آن ترسمنداری تاب آن آشوب و غوغائی که من دارم