قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۰ - در ستایش میرزا آقاخان صدراعظم
هوش مصنوعی: گوینده با یار خود در مورد زیبایی و دلگرفتگی صحبت میکند. او فصل بهار را به یار تشبیه میکند و یار پاسخ میدهد که وصل او بهتر از بهار است. آنها دربارهٔ عشق، زیبایی و احساسات صحبت میکنند و هر یک به نوعی زیبایی یار را توصیف میکند. در این گفتگو، یار به راههای مختلفی اشاره میکند که عشق و زیبایی به او معنا میبخشد، علاوه بر این که به بزرگی و مقام خواجه (معشوق) نیز آفرین میگوید و تأکید میکند که عشق و ارادت نسبت به او انتخابی نیست بلکه اجتنابناپذیر است. این گفتگو به صورت تعاملی و با شاعرانهترین شکل، عشق و زیبایی را در نظر میآورد و به عظمت مقام خواجه میپردازد. در نهایت، تأکید بر این است که مقام و شوکت خواجه پایدار باشد.
گفتم به یار فصل بهار آمد ای نگارگفتا که وصل یار نگارین به از بهار
هوش مصنوعی: به یارم گفتم فصل بهار رسیده است، او در پاسخ گفت که وصال یار و معشوق، از بهار هم زیباتر و دلنشینتر است.
گفتم که بار یافت هزاران به گلستانگفتا زگلستان رخ من به هزار بار
هوش مصنوعی: گفتم که گلستان پر از شکوفه و زیبایی است. او پاسخ داد که اگر هزار بار هم به آنجا بروم، باز هم جلوه من از گلستان زیباتر است.
گفتمکه لاله داغ بدل دارد از چه رویگفتا ز روی من دل لاله است داغدار
هوش مصنوعی: گفتم چرا لاله دلش زحمت دارد و غمگین است، او گفت: چون عشق من در چهرهام نمایان است، دل لاله هم از عشق من داغدار است.
گفتم چو سرو کی به کنارم قدم نهیگفت آن زمانکه رانی از دیده جویبار
هوش مصنوعی: گفتم ای زیبارو، کی به نزد من خواهی آمد؟ پاسخ داد: زمانی که از دلم دور شوی و چشمانم به تو دیگر نرسند.
گفتم به زیر سایهٔ گیسو رخ تو چیستگفت ار بهکس نگونی خورشید سایهدار
هوش مصنوعی: گفتم در زیر سایهٔ گیسوان تو، زیبایی چهرهات چه وضعیتی دارد؟ پاسخ داد که اگر به کسی دیگر نتابد، خورشید هم سایهای دارد.
گفتم مگر بقد تو زلف تو عاشقستگفتا بلی به سرو روان عاشقست مار
هوش مصنوعی: گفتم آیا زلف تو باعث جذابیت و عشق است؟ پاسخ داد بله، عاشق به مانند سرو خوشبازو و زیبا است.
گفتمکه زلفکان تو بر چهره چیستندگفتا به روم طایفهیی ز اهل زنگبار
هوش مصنوعی: گفتم که موهای تو چه جاذبهای بر چهرهات دارند، او پاسخ داد که در روم قبیلهای از اهل زنگبار هستند.
گفتمکه اختیارکنم جز تو دلبریگفتاکه عاشقی نکندکس به اختیار
هوش مصنوعی: گفتم که از میان همه عاشقها یکی را انتخاب کنم، او پاسخ داد که هیچ عاشقی این کار را نمیکند و عاشق واقعی نمیتواند به انتخاب خود تکیه کند.
گفتم از آن بترسکه آهن دلیکنمگفت آن پری نیمکه ز آهن کنم فرار
هوش مصنوعی: گفتم از آن بترس که قوی و محکم شوم، او گفت: آن موجود زیبا که به دلی محکم تبدیل میشود، فرار میکند.
گفتم غزال چشم تو هست از چه شیر مستگفتا ز بس که شیر دلان را کند شکار
هوش مصنوعی: گفتم چشم تو مانند غزالی است که نگاهش خاص و افسونگر است، از او پرسیدم چرا اینقدر جذاب و دلربا شدهای؟ او پاسخ داد چون شکار قلبهای شجاع و دلاوران بسیار است.
گفتم به آهوان دو چشم تو عاشقمگفتا خموشگردن شیر ژیان مخار
هوش مصنوعی: گفتم به چشمهای زیبا و دلفریب تو که عاشق توام. او در پاسخ گفت: ساکت باش، به خودت نیاور، چون مانند گردن شیر درخشان و خطرناک است.
گفتم رسید جان به لبم ز انتظار توگفت آن قدر بمان که برآید ز انتظار
هوش مصنوعی: گفتم که از شدت انتظار تو جانم به لب رسیده است. او پاسخ داد: بایست تا زمانی که انتظار به نتیجه برسد.
گفتم ببخشکام دلم ازکنار و بوسگفتا به جان خواجه کزین کام جو کنار
هوش مصنوعی: گفتم که دلم را از کنار و بوسهات راضی کن، او گفت: به جانم قسم، ای خواجه، من از این کام کنار نخواهم رفت.
گفتم مگر ندانی مداح خواجهامگفتا اگر چنینست این بوس و این کنار
هوش مصنوعی: گفتم آیا نمیدانی که من مداح آقا هستم؟ او پاسخ داد: اگر چنین است، پس این بوسه و این نزدیکی چه جای تعجبی دارد.
گفتم که صدر اعظم خواندش پادشهگفتاکه َبدرِ عالم دانَدش روزگار
هوش مصنوعی: گفتم که وزیر اعظم او را پادشاه میخواند، او پاسخ داد که زمانه او را به خوبی میشناسد.
گفتم نپروریده چنان خواجه آسمانگفتا نیافریده چنان بندهکردگار
هوش مصنوعی: گفتم که چرا مانند آن بزرگ آسمانی پیدا نیست، او پاسخ داد که خداوند بندهای همچون او را نیافریده است.
گفتم بسیط ملک او هست بیکرانگفتا محیط همت او هست بیکنار
هوش مصنوعی: گفتم که ملک او وسیع و بیپایان است، او پاسخ داد که اراده و تلاش او نیز نامحدود و تمام نشدنی است.
گفتم بهگاه جود عجو لست و بیسکونگفتا بهگاه حلم حمولست و بردبار
هوش مصنوعی: گفتم وقتی که بخشش میکنی، زود و بیوقفه هستی. او پاسخ داد که وقتی صبر و شکیبایی به کار میرود، آرامش و استقامت لازم دارد.
گفتم قرار هرچه تو بینی به دست اوستگفت از چه زر ندارد در دست او قرار
هوش مصنوعی: گفتم هر چیزی که تو بخواهی در اختیار اوست. او پاسخ داد: چرا که او هیچ چیزی در دست ندارد تا بتواند آن را به تو بدهد.
گفتمکه افتخار وی از فرّ و شو کتستگفتا که فر و شوکت ازو دارد افتخار
هوش مصنوعی: گفتم که عزت و اعتبار او به خاطر زیبایی و شکوهش است، او پاسخ داد که زیبایی و شکوه از خودش نشأت میگیرد و باعث عزت و اعتبار او میشود.
گفتمکه اشتهار وی از مال و دو لتستگفتاکه مال و دولت ازو جوید اشتهار
هوش مصنوعی: گفتم که شهرت او به خاطر ثروت و مقامش است. او پاسخ داد که ثروت و مقام خود به خاطر شهرتش به دست آمده است.
گفتم توان ز سطوت وی زینهار جستگفتا به هیچکس ندهد مرگ زینهار
هوش مصنوعی: گفتم از قدرت و سلطه او بترس و به دنبال نجات باش. او پاسخ داد که مرگ به هیچ کس رحم نمیکند و هرکسی را خواهد گرفت.
گفتم که بر َیسارش گردون خورد یمینگفتا ستم ز عدل سمینش بود نزار
هوش مصنوعی: گفتم که آسمان بر او سایه افکنده است، گفت ستم بر او از عدل فراوان باعث رنج و ناراحتیاش شده است.
گفتمکه هست فکرت او تار و عقل پودگفتاکه اعتماد بود پود را بتار
هوش مصنوعی: گفتم که فکر او تاریک است و عقلش ناپیوند، در پاسخ گفت که اعتماد به پود نازک است که به تار وابسته است.
گفتم که هست دولت او بار و ملک برگگفتا که افتخار بود برگ را به بار
هوش مصنوعی: گفتم که وجود او مانند برکتی است که بر روی درخت میافتد. پاسخ داد که افتخار برگ، به وجود و برکت میوهاش است.
گفتمکه موج بحرکفش را شماره چیستگفتا که موج بحر برونست از شمار
هوش مصنوعی: گفتم که تعداد موجهای دریا چقدر است، او گفت که این موجها از حد و شمار خارجاند و نمیتوان آنها را شمرد.
گفتم عیارگیرد حزمش همی ز عقلگفتاکه عقلگیرد از حزم او عیار
هوش مصنوعی: گفتم که تصمیمهای عقلانی و سنجیدهاش از هوش و تدبیر او نشأت میگیرد. عقل در واقع از آن تدبیر و احتیاط او بهره میبرد.
گفتم چه وقت پایهٔ خصمش شود بلندگفت آن زمانکه خاک وجودش شود غبار
هوش مصنوعی: گفتم چه زمانی دشمنش قوی و سرسخت خواهد شد، گفت زمانی که وجودش به گرد و غبار تبدیل شود.
گفتم بود ز مهرش هر هوشیار مستگفتا بود ز عدلش هر مست هوشیار
هوش مصنوعی: گفتم محبت او باعث دیوانگی هر عاقل شده است. او پاسخ داد که انصاف او سبب هوشیاری هر دیوانهای است.
گفتم سوارگان را قهرش پیادهکردگفتا پیادگان را لطفش کند سوار
هوش مصنوعی: در اینجا فردی به سوارکاران میگوید که با خشم به آنها برخورد نکند، چرا که پیادهها نیز با لطف و مهربانی میتوانند سوارکاران را در تسلط گرفته و از آنها بیشتر بهرهمند شوند. در واقع، او تأکید دارد که رفتار خوب و مهربانی میتواند برتر از قدرت و زور باشد.
گفتم حصار امن دو عالم وجود اوستگفتا به جز بلا که برونست از آن حصار
هوش مصنوعی: گفتم که تنها پناهگاه امن در این دنیا وجود اوست. او پاسخ داد که تنها چیزی که از آن پناهگاه بیرون است، بلا و مصیبت است.
گفتمکه اعتبار مرا نیست نزدکسگفتا به نزد خواجه بسی داری اعتبار
هوش مصنوعی: به من گفتند که دیگران به من توجهی ندارند و اعتبار من کم شده است. اما او پاسخ داد که تو نزد خواجه (شخص تاثیرگذار) بسیار اعتبار و ارزش داری.
گفتم به عید پارم تشریف داد و زرگفتا به عید امسال افزون دهد ز پار
هوش مصنوعی: گفتم در عید گذشته، به من هدیهای داد و طلا گفت که در عید امسال، بیشتر از سال قبل خواهد داد.
گفتم نکو نیارمکاو را ثناکنمگفت ار ثنا نیاری دست دعا برآر
هوش مصنوعی: گفتم که من خوب نیستم که او را ستایش کنم، او گفت اگر نمیتوانی ستایش کنی، بهتر است دعا ترک نکنی و دست دعا را بالا بیاوری.
گفتمکه عمر و دولت او باد مستدامگفتاکه جاه و شوکت او باد پایدار
هوش مصنوعی: من درخواستم را مطرح کردم که عمر و قدرت او همیشه برقرار باشد، او پاسخ داد که مقام و عظمت او باید همیشگی و پایدار باشد.