غزل شمارهٔ ۲۱۵
هوش مصنوعی: این شعر به حسرت و عشق اشاره دارد. شاعر بیان میکند که عشق او به معشوق همچون زندانی است که نمیتواند در فضای محدود گلزار جای بگیرد و تنها در قفس مرغ گرفتار قرار میگیرد. او همچنین به این موضوع اشاره میکند که ریاکاران و بادهنوشان نمیتوانند به مقام و منزلت حقیقی معشوق دست یابند. دلش برای غمهای معشوق تنگ است و میگوید که دردها و احساسات او آنقدر زیاد است که در دل تنگش نمیگنجد. در پایان، شاعر از عافیتجو میخواهد که در کنار عرفی، فقط با دل بیمار او هم صحبت شود و دیگران را از این عشق دور کند.
زندانی شوق تو به گلزار نگنجدجز در قفس مرغ گرفتار نگنجد
هوش مصنوعی: عشق و شوق به تو نمیتواند در گلزار فراوانی جا بگیرد، مانند اینکه تنها مرغی گرفتار در قفس نمیتواند به آزادی پرواز کند.
در دست ریا باده کشان تا در کعبهبگذشته میانی که به زنار نگنجد
هوش مصنوعی: در دست ریاکاران، شرابنوشان تا به خانه خدا رسیدهاند، اما نمیتوانند به خاطر زنجیری که دارند، وارد آن مکان مقدس شوند.
هرذره نه شایسهٔ طوف حرم اوستخورشید در این سایهٔ دیوار نگنجد
هوش مصنوعی: هر ذرهای را که در نظر بگیریم، شایستگی حضور در حریم او را ندارد. حتی خورشید هم نمیتواند در این سایهی دیوار، جا بگیرد.
فریاد که غم های تودر سینهٔ تنگماندک نبود لایق و بسیار نگنجد
هوش مصنوعی: وجدانم پر از غم و اندوه توست، به حدی که در سینهام جای نمیگیرد. این دردها از آنچه که فکر میکردم بیشتر است و نمیتوانم آنها را پنهان کنم.
ای عافیت آموز مشو همدم عرفیدر صحبت اوجز دل بیمار نگنجد
هوش مصنوعی: ای کسی که آرامش و سلامتی را به دیگران میآموزی، با عرفی (که به لطف و کرامت معروف است) همراه مشو. در کنار او جز دل بیمار نمیتواند جا بگیرد.