تناجی
عرفی شیرازی

غزل شمارهٔ ۳۴۶

گشتم اندر دل خوبان، همه خوبان خودندهمه دل در شکن زلف پریشان خودند
بس که پیمان شکنی در دلشان جا کرده استبسته پیمان به خود و آفت پیمان خودند
گه در اندیشهٔ خود و گاه در آئینهٔ مادیده بر صورت خود دوخته، حیران خودند
شیوهٔ ناز و نیاز خود و ما برده ز یادبلبل باغ خود و وَرد گلستان خودند
نی سبکدستی مهمان، نی مگس ران ادبهمه حلوای تر و مگس خوان خودند
لب نوشین بمکید و دل مردم بگَزیدنیشتر زار کسان و شکرستان خودند
عالمی کُشته به بی مهری و با خویش به مهرهمه سرمایهٔ بی دردی و درمان خودند
جان ارباب وفا خاک شد اندر کف دوستبس که سرگرم نوازشگری خوان خودند
کی به ایمان کسی شان نظر افتد عرفیهمه آئینه به کف دشمن ایمان خودند