غزل شمارهٔ ۱۴
این شعر به عشق و حال و هوای عاشقان اشاره دارد. شاعر، با استعارههایی زیبا، میگوید که ما (عاشقان) در دنیای پر لذتی غرق شدهایم. در این دنیا، امواج بلا همچون اشتران بزرگ روان گشته و به سوی ما حملهور هستند تا باشد که چه کسی شنا میداند. ساقی هر روز ما را بیش از پیش مست میکند. و دنیا خود همچون کوه طور است که هر لحظه معجزه مینماید.
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شماافتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا
ای عاشقان امروز ما و شما هستیم که در سیلابی افتادهایم؛ تا چه کسی شناگری بلد است!
گر سیلِ عالم پر شود، هر موج چون اشتر شودمرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغِ هوا
اگر سیل و طوفان عالم را فرا بگیرد و موجها همچون شتر بزرگ و روان باشند؛ مرغان آبی نگران نیستند، مرغان هوا (اسیران هوا) باید نگران باشند.
ما رخ ز شُکر افروخته، با موج و بحر آموختهزان سان که ماهی را بُوَد دریا و طوفان جانْفزا
ما معنی شکر و رضایت را یاد گرفتهایم و با موج و دریا آشنا گشتهایم زیرا دریا و طوفان برای یک ماهی لذت و خوشی است.
ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه دهای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا
ای شیخ به ما فوطه ملوانی بده! ای آب ما را در خود فرو ببر! ای موسی بیا و معجزه کن و عصایت را به دریا بزن و آنرا بشکاف.
این باد اندر هر سری سودایِ دیگر میپزدسودایِ آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما
این باد در دل هر انسانی آرزوها و خیالهای متفاوتی را به وجود میآورد. خیال من فقط یاد آن ساقی است و بقیه آرزوها برای دیگران است.
دیروز مستان را به ره، بِرْبود آن ساقی کُلهامروز مِی در میدهد تا برکَنَد از ما قبا
آن ساقی دیروز ما را مست کرد و کلاهمان را ربود امروز ما را مست میکند تا قبایمان را برباید.
ای رشکِ ماه و مشتری، با ما و پنهان چون پریخوش خوش کشانم میبری، آخر نگویی تا کجا
ای کسی که ماه و مشتری به زیبایی و دانایی تو رشک میبرند و مثل یک فرشته با ما هستی اما پنهان هستی. آخر نمیگویی که ما را کجا میبری؟
هر جا روی تو با منی، ای هر دو چشم و روشنیخواهی سویِ مستیم کش، خواهی ببر سویِ فنا
ای نور دیده من، هرجا روم، همراه من هستی. اگر میخواهی مستم کن و اگر میخواهی به نیستی بکشان.
عالم چو کوهِ طور دان، ما همچو موسی طالبانهر دم تجلّی میرسد، برمیشکافد کوه را
جهان را مانند کوه طور بدان که ما در آن چون موسی، در طلب حقیقت هستیم. هر آن این کوه شکافته میشود و نور حقیقت نمایان میگردد.
یک پاره اخضر میشود، یک پاره عبهر میشودیک پاره گوهر میشود، یک پاره لعل و کهربا
بخشی از وجود او به رنگ سبز در میآید، بخشی دیگر به نور درخشان و روشنایی تبدیل میشود و قسمتهای دیگری به جواهراتی چون گوهر، لعل و کهربا مبدل میشوند.
ای طالبِ دیدارِ او بنگر در این کهسارِ اوای کُه، چه باده خوردهای؟ ما مست گشتیم از صدا
ای کسی که به دیدار او مشتاقی، به این کوه نگاه کن گویی او نیز مست است. ما از پژواک او سرمست و شادمان شدهایم.
ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیدهایگر بردهایم انگور تو تو بردهای انبان ما
ای باغبان، چه از ما میخواهی؟ اگر ما انگورهای تو را بردهایم، خود تو هم انبان ما را بردهای.