غزل شمارهٔ ۱۶۴
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات و دلتنگیهای نگرانی در زندان میپردازد. شاعر از تنهایی و غریب بودن خود در زندان سخن میگوید و به هوس و آرزوهایش اشاره میکند. او در این شرایط به یاد معشوقش میافتد و احساساتش نسبت به او را توصیف میکند، همچنین به زیبایی و نور حضوری که از آن معشوق احساس میکند، اشاره میکند. شاعر در نهایت ابراز میکند که پرداختن به وصف زیبایی معشوقش برایش دشوار است و این احساسات او را عمیقاً تحت تأثیر قرار میدهد.
چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالاز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها
آنزمان که تن، مرا از مقربان حضرت جدا کرد و به زندان پایینکشید
به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شدکه فکند در دماغم هوسش هزار سودا
در زندان به ناگاه مهی یار من شد که هوس او هزار آرزو در دلم افکند
همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نیچه روم چه روی آرم به برون و یار این جا
همه طالب آزادی از بلا و زندان هستند اما من چطور میتوانم یار را بگذارم و بیرون بروم؟
که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت اوکه نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا
هوش مصنوعی: من نمیتوانم به غیر از گوشه زندان به تنهایی آن را ببینم، چون غیر از آتش دل، چیزی دیگر برایم به شیرینی شهد نیست.
نظری به سوی خویشان نظری برو پریشاننظری بدان تمنا نظری بدین تماشا
هوش مصنوعی: به خویشان نگاهی بینداز و به حال پریشان آنها توجه کن، همچنین آرزو کن که به این تماشا تو هم نگاهی بیندازی.
چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو داردبه میان حبس بستان و که خاصه یوسف ما
هوش مصنوعی: وقتی رقیب یوسف نرم و لطیف است، کسی که در میان حبس گرفتار شده و در عین حال یوسف خاص و ویژه ماست.
بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او راز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا
هوش مصنوعی: از نظر هر کسی که به این خوشی و شیرینی رنج میبرد، درخواست چنین چیزی در حقیقت، گریز از بیخبری و نگاه به زیباییهای زندگی است.
من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابداثری ز نور آن مه خبری کنید ما را
هوش مصنوعی: من از ستارهها شنیدم که اگر کسی نشانی از نور آن مه پیدا کند، حتماً ما را خبر کند.
چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامتبنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا
هوش مصنوعی: زمانی که به این گوهر رسیدی، به تو اجازه میدهند که با کرامت و بزرگواری مانند موسی قدم برداری و از هفت دریا عبور کنی.
خبرش ز رشک جانها نرسد به ماه و اخترکه چو ماه او برآید بگدازد آسمانها
هوش مصنوعی: وقتی او به وجود میآید، آنچنان زیبا و درخشان است که هیچ ستاره و ماهی نمیتواند با او رقابت کند. زیبایی و تاثیر او آنقدر زیاد است که آسمانها چون در برابرش میایستند، گرم میشوند و میسوزند.
خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندمچه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا
از وصف رویش ناتوان و خجلم؛ یک مَشک چقدر میتواند آب از دریا بردارد؟