تناجی
جلال الدین محمد مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۵

آن چشم که خون گشت غم او را جفت استزو خواب طمع مدار کو کی خفته است
پندارد کاین نیز نهایت داردای بیخبر از عشق که این را گفته است