تناجی
جلال الدین محمد مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۴۸

بستم سر خم باده و بوی برفتآن بوی بهر ره و بهر کوی برفت
خون دلها ز بوش چون جوی برفتزان سوی که آمد به همان سوی برفت