تناجی
جلال الدین محمد مولوی

رباعی شمارهٔ ۵۰۷

آن یار که عقلها شکارش میشدوان یار که کوه بیقرارش میشد
گفتم که سر زلف بریدی گفتابسیار سر اندر سر کارش میشد