تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۸۴۳

در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ نایددانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غرّان، تیزی تیغ برّاننَری جمله نران، با عشق کند آید
در راه رهزنانند، وین همرهان زنانندپای نگارکرده این راه را نشاید
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمدکو رُستم سرآمد؟ تا دست برگشاید
رعدش بغرّد از دل، جانش ز ابر قالبچون برق بجهد از تن یک لحظه‌ای نپاید
هرگز چنین سری را تیغ اجل نَبُرّدکاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید
هرگز چنین دلی را غصّه فرو نگیردغم‌های عالم او را شادی دل فزاید
دریا پیش ترش رو، او ابر نوبهارستعالم بدوست شیرین، قاصد ترش نماید
شیرش نخواهد آهو، آهوی اوست یاهومنکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید
در عشق جوی ما را، در ما بجوی او راگاهی منش ستایم، گاه او مرا ستاید
تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانیدریای ما و من را چون قطره دررباید