تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۵۵

دوش می گفت جانم کی سپهر معظمبس معلق زنانی شعله‌ها اندر اشکم
بی‌گنه بی‌جنایت گردشی بی‌نهایتبر تنت در شکایت نیلیی رسم ماتم
گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتشهم شه و هم گداوش چون براهیم ادهم
صورتت سهمناکی حالتت دردناکیگردش آسیاها داری و پیچ ارقم
گفت چرخ مقدس چون نترسم از آن کسکو بهشت جهان را می کند چون جهنم
در کفش خاک مومی سازدش رنگ و رومیسازدش باز و بومی سازدش شکر و سم
او نهانی است یارا این چنین آشکاراپیش کرده است ما را تا شود او مکتم
کی شود بحر کیهان زیر خاشاک پنهانگشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم
چون تن خاکدانت بر سر آب جانتجان تتق کرده تن را در عروسی و در غم
در تتق نوعروسی تندخویی شموسیمی کند خوش فسوسی بر بد و نیک عالم
خاک از او سبزه زاری چرخ از او بی‌قراریهر طرف بختیاری زو معاف و مسلم
عقل از او مستقینی صبر از او مستعینیعشق از او غیب بینی خاک او نقش آدم
باد پویان و جویان آب‌ها دست شویانما مسیحانه گویان خاک خامش چو مریم
بحر با موج‌ها بین گرد کشتی خاکینکعبه و مکه‌ها بین در تک چاه زمزم
شه بگوید تو تن زن خویش در چه میفکنکه ندانی تو کردن دلو و حبل از شلولم