تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۶۹

ای دل صافی دم ثابت قدمجئت لکی تنذر خیر الامم
سر ننهی جز به اشارات دلبر ورق عشق ازل چون قلم
از طرب باد تو و داد تورقص کنانیم چو شقه علم
رقص کنان خواجه کجا می رویسوی گشایشگه عرصه عدم
خواجه کدامین عدم است این بگوگوش قدم داند حرف قدم
عشق غریب است و زبانش غریبهمچو غریب عربی در عجم
خیز که آورده امت قصه‌ایبشنو از بنده نه بیش و نه کم
بشنو این حرف غریبانه راقصه غریب آمد و گوینده هم
از رخ آن یوسف شد قعر چاهروشن و فرخنده چو باغ ارم
قصر شد آن حبس و در او باغ و راغجنت و ایوان شد و صفه حرم
همچو کلوخی که در آب افکنیباز شود آب در آن دم ز هم
همچو شب ابر که خورشید صبحناگه سر برزند از چاه غم
همچو شرابی که عرب خورد و گفتصل علی دنتها و ارتسم
از طرب این حبس به خواری و نقصمی نگرد بر فلک محتشم
ای خرد از رشک دهانم مگیرقد شهد الله و عد النعم
گرچه درخت آب نهان می خوردبان علی شعبته ما کتم
هر چه بدزدید زمین ز آسمانفصل بهاران بدهد دم به دم
گر شبه دزدیده‌ای وگر گهرور علم افراشتی وگر قلم
رفت شب و روز تو اینک رسیدسوف یری النائم ماذا احتلم