غزل شمارهٔ ۱۹۷۳
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف حال و روز شاعر در اثر فراق معشوق میپردازد. شاعر از سپیدی مو و چروکهای رویش به عنوان نشانههای گذر زمان و تأثیر دلتنگی صحبت میکند. او میگوید که گوش او کمتر به سخنان دیگران توجه دارد و قلبش نسبت به دیدن چهره محبوب مظلوم است. شاعر تلاش میکند تا غم را از خود دور کند، اما شادیهای او رنگ غم به خود میگیرند. او در عین حال از درد و رنج خود با دست زدن به سنگی یاد میکند و میداند که این کار او را نجات نخواهد داد. در پایان، او با دیدن حال دلشکسته و پریشان رنگ معشوق، از او میپرسد که حالش چطور است و او را در حال گریه میبیند.
موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چیناز فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
هوش مصنوعی: موهایم بر سر سفید شده و چهرهام از دوری معشوق پر از خط و چین شده است، زیرا زیباییهای دنیا در دلم راکد و ویران است.
جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنودل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین
هوش مصنوعی: جانی که به عشق و عاطفه سرشار است، به گوش میگوید که کمتر به حرفهای دیگران گوش کن. و دل هم به خاطر غیرت و عشق به محبوب، به چشم میگوید که به چهرهاش نگاه نکن.
دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غمعشرتم همرنگ غم شد ای مسلمانان چنین
هوش مصنوعی: به خاطر شادی و خوشی، دستم را به سوی خوشی دراز کردم، اما به جای آن، غم و اندوه پایم را بست و رنگ غم به زندگیام آمد، ای مسلمانان!
دست در سنگی زدم دانم که نرهاند مرالیک غرقه گشته هم چنگی زند در آن و این
هوش مصنوعی: دست من به سنگی برخورد کرد، میدانم که نمیتواند مرا نجات دهد، اما با این حال، کاملاً در آن غرق شدهام و همچنان به آن چنگ میزنم.
از در دل درشدم امروز دیدم حال اوزردروی و جامه چاک و بییسار و بییمین
هوش مصنوعی: امروز که به دل خود رفتم، دیدم حال او چگونه است؛ چهرهاش زرد و رنگ پریده، لباسش پاره و فرسوده، و بدون هیچ وسعتی و یاری.
گفتمش چونی دلا او گریه درشدهای هایاز فراق ماه روی همنشان همنشین
هوش مصنوعی: به او گفتم حالت چطور است، دلبر؟ او در جواب با صدای بلند از دوری ماه رخسارش، شروع به گریه کرد و به یاد دوستش اشک ریخت.