تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۸۰

چنین باشد چنین گوید منادیکه بی‌رنجی نبینی هیچ شادی
چه مایه رنج‌ها دیدی تو هر روزتأمل کن از آن روزی که زادی
چه خون از چشم و دل‌ها برگشاده‌ستکه تا تو چشم در عالم گشادی
خداوندا اگر آهن بدیدیز اول آن کشاکش کش تو دادی
ز بیم و ترس آهن آب گشتیگدازیدی نپذرفتی جمادی
ولیک آن را نهان کردی ز آهنبه هر روز اندک اندک می‌نهادی
چو آهن گشت آیینه به آخربگفتا شکر ای سلطان هادی